اها یکی دیگه
پسر عموی بابام اینا خیلییییی شبیه عمو کوچیکمه و توی یه روز به دنیا اومدم توی یه سال مثل دو قلو میمونن
بعد روستامون بودیم همیشه خدا هم مثل هم لباس
نشسته بود روی یه تخت سنگ کنار چشمه منم مثل چی پریدم پشتش پیشونیشو بوس کردم دیدم برگشت گفت وااااا چته چی شده
تا یه مدت فرار میکردم ازش 😒😂