من اسم شوهرم رو گذاشتم زندانبان چون نمی زاره برم تنها جایی دارم به طلاق فکر میکنم طلاق شده برام آرزو امروز اینقدر گریه کردم بهش گفتم طلاقم بده میگه من عاشقتم بخدا داغونم حتی کفر میگم دیگه دارم روانی میشم از دستش بهم میگه بدون تو نمیتونم نفس بکشم این روزا اینقدر ازش متنفرم سعی میکنم نگاش نکنم ولی همش بهم میچسبه دخترم بزرگه ۱۲سالشع ولی هنوز منتظر اجازه شوهرم برا بیرون رفتن