2777
2789
عنوان

امروز📷

327 بازدید | 6 پست

ساعت شش قبل از این‌که ساعت زنگ بخوره از خواب بیدار شدم .یکمی با خودم مرور کردم که دیشب رو چطور خوابیدم و هنوز سرم درد می‌کنه یا نه؟با خودم می‌گم انگار هنوز کمی درد داره.یاد بارونی که اخر شب صداش رو شنیدم افتادم و اومدم پشت پنجره به امید این‌که برف شده باشه،ولی نه؛خبری نبود.هنوز هوا تاریکه و هنوز بارون می‌بارید."خوبه که محمود هست پدرام رو ببره مدرسه".قرص تیروییدم رو خوردم و برگشتم توو تخت و گوشی رو از حالت هواپیما دراوردم پیام برادرم سریع بالا صفحه نمایش داده شد"یادم رفت بگم من فردا نیستم".چند لحظه احساس کردم می‌خوام گریه کنم.هنوز حال روحیم خوب نیست.ولی خودم رو کنترل کردم."تو نبودی دیشب توو اوج سردرد به خودت قول دادی مادر قوی باشی؟"با وجود این‌که با خودم تصمیم گرفته بودم تکون‌های پندار رو چک نکنم ولی باز این کار رو کردم تا ببینم هنوز غیر طبیعی هست یا نه؟ولی قبل از این‌که متوجه‌اش بشم رهاش کردم.نه!امروز همون روزیه که باید قوی باشم.نباید بزارم هیچی روم تاثیر بزاره.زیر کتری چای رو روشن کردم،رادیو پیام روشن می‌کنم و برام می‌خونه "در دل نوری دارم ..."

چقدر دوستت دارم‌ خدا

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   نخودی_سابق  |  10 ساعت پیش
توسط   دختر_نوجوان  |  5 ساعت پیش