بخدا خواهر شوهرن عاشق بچس اینقد دم گوشم خوندخوند خوند رضایت ندادم یه شب اقدام کرد منم همون شب گریه گریه ک اره از بچه متنفرم تو بدون اجازه ی من این کارو کردی
همین الان منو میبری داروخونه اورژانسی بگیرم گف ن گفتم چرا نیمفهمی نمیخوام متنفرممممم خدایا ب من بچه نده منو نازا کن سنم کمه پول نیس بفهمم گف ببین میبرمت اما برا بار آخر میگم این یک بار ولشکن من گریه جیغ ک ن
رفتیم داروخونه گرفتم خوردم
بعد یه روز التماس کرد بغض کرد گف قبول کن
مامانشو واسطه کرد مامانش گف فاطمه میدونم زوده اما اگ یک بار پیش اومد اورژانسی نخور شاید خدا خواست
گفتم ن
بعد باز التماس کرد دیگ بخاطر شوهرم چون دوسش داشتم قبول کردم
آزمایش دادم اقدام کردم اما باز میگفتم تو دلم ک خدا منو نزار حامله شم پنج ماه اقدام بودم ک فهمیدم ژل لوبریکانت استفاده میکنم جلوگیری از بارداریه
بعد گذاشتمش کنار
کم کم انگار یه جورایی دلم راضی شد و میگفتم نکنه نازام دوس داشتم باردار شم ب بقیع ثابت کنم نازا نیستم
ک دو ماه آخر خیلی دوست داشتم خودم مامان شم همش میگفتم خدا منو زد من ناشکری کردم شوهرم میگف میشی فدای سرت میگفتم ن من نازا هستم گف نازا هم باشی من اصلا بچه نمیخوام میگفتم ن من میخوام گف برات از پرورشگاه میگیرم 😶
آخرش ک باردار شدم گریه میکردم خداروشکر میکردم و..
بعد از اینک باردار شدم عاشقش شدم زندگیم شد
روزی ک فهمیدم باید سقط شه گریه میکردم شوهرم میومد خونه چشاش پف کرده بود آخرش یه روز سرم داد زد کف تمووووم کن اینقد بچه ی مردع رو تو شکمت نگهندار مریض میشی تموم کن و...
سرش شیون کردم گفتم تو باعثشی من دوس نداشتم تو گفتی اقدام کن و...
بعد از سقط اینقد چشاش ترسید ک میگف ن تا چهار پنج سال دیگ بچه نمیخوام من اما طاقت ندارم اون هنوزم میگ بیخیال شو
یه روز ک دلیلش رو پرسیدم گف خانوم یادته میگفتی من نازام ؟ خدا بهت ثابت کرد نازا نیستی فقط الان وقتش نیس ب وقتش میده گفتم تو چرا دوس نداری بچه گف ببین من عاشق بچم اما زجر کشیدنت رو با چشام دیدم فعلا میترسم
بعد از اون همش بهم امیدواری داد گف نشد هم فدای سرت تو رهاش کن بش فک نکن میش
براش بمیرم شاید اگ من جای اون بودم اینطوری آروم نبودم 😔😔 میگ بچه مهم نیس مهم تویی
برام جای تعجبع منی ک از بچه متنفر بودم چرا زندگیم شده بچه ؟ چرا تحمل ندارم ؟ چرا چشام خیس میش ؟
خواهری ببخش خیلی حرف زدم
کسی رو ندارم درکم کنه باهاش صحبت کن
مامانم ک میترسم ناراحت شه
خواهرم درکش هنو نرسیده ۱۶ سالشه و متوجه نیس اما همش ناراحت میش وقتی پریود میشم
رفیق فابم هم مث اون موقع های من میگ زوده و درک ندارع قلب من زوده حالیش نیس
شوهرم هم عصبی میش و میگ اصن حرفشو نزن
اما خواهر مرسی ک میخونی نخوندی هم ناراحت نمیشم حق داری
ب نظرت خدا منو میبخشه اینقد کفر گفتم ؟ 😔