مامانم یک ماه به خواهرم میگه شب بمون پیشم ،بیشعور با بچش میاد کاراشو میکنه بعد شب که میشع میره اصلا نمیگه این مادرمه شاید دلش بخواد ی شب پیشش باشم
به خدا دستام از بس سرم زده بودم کبود بود،مامانم مریض بود هرچی بش گفتیم بمون کمک نموند ،بعد همه کار و بارش رو ما باید انجام بدیم پسرش عمل کردتو سر ما بود