از مامانم متنفرم کاش هیچوقت نبود زندگیمو زهرمار کرد
از بچگی فقط عذابم داد تا چشم باز کردم جنگ و دعوا و بدبختی تو خونمون بود، هر وقت بابام یه چیزی بهش میگفت منو میزد و شکنجه میداد و میگفت یا میری با بابات حرف میزنی یا دیگه دوست ندارم بچه بودم تو روحیم تاثیر میگذاشت... به بابام التماس میکردم با مامانم آشتی کنه تا مامانم کاری به کارم نداشته باشه، بابام طرز فکرش قدیمی بود برعکس مامانم و هردوشون دو منجلاب زهرماری خودشون غرق شدن و تو تنهایی بزرگ شدم و حق نداشتم با کسی درد و دل کنم وگرنه مامانم دعوام میکرد، هیچ دوستی نداشتم یکی دو تا بودن و مامان و بابام جلوشون اینقدر دعوا میکردن که طفلیا میترسیدند و میرفتن به ماماناشون میگفتن، 16 سالم شد کلی چیزا به چشم دیدم....... خیلی چیزا
خورد میشدم ولی سرم رو شونه خودم بود و به خودم تکیه کرده بودم نه اهل دوست پسر این بچه بازیا بودم، تو 16 سالگی مامان و بابام طلاق گرفتن.... مامانم برای انتقام از بابام منو ازش گرفت و با کلی وعده دلمو بدست آورد..... منم از بابام میترسیدم حداقل مامانم مثل بابام عصبی نبود و سر هرچیزی صداش پس سرش نبود ولی به شیوه خودش عذابم میداد با توهین و سرکوفت و محروم کردنم و شکستن غرورم، نه بهم محبت میکرد و نه درکم میکرد برعکس سوهان روحم بود و بابام و همه رو میزد تو سرم، برای کنکورم اینقدر آزارم داد و میده که دیگه خسته شدم، دل بستم به یکی برای اولین بار....... حالا اونم میخواد ازم بگیره و میگه اجازه نمیدم و کلیییی حرف در حالی که خودش.....
کاش میشد خودمو بکشم راحت شم