عزیزه من چه همدردی؟؟؟
من خودم تجربه دارم.وقتی میخواستن برن جاریمو بگیرن برا برادرشوهرم مادرشوهرم راضی نبود.
برادرشوهرم کوچیکتر و پسر بود و اون بنده خدا دختر نبود و بزرگتر بود.هی میومد پیش من درد دل
زنگ میزد و این حرفا چون میترسید مخالفتش ب پسرش بگه.
خلاصه رفتن گرفتنش و حالا مادرشوهر هفته ب هفته بمن اصلا دیگه زنگ هم نمیزنه.چشمش ب آدم جدید افتاده انگار من وجود ندارم.همون آدمی ک مخالف ازدواجشون بود😐
من اصلا به یک ورم نیستا ولی میخوام بگم طبیعت خانواده شوهر اینه ک بهشون خوب کنی یا بد میسوزی و باید بهشون بی توجه باشی.ب غم و شادیشون