من با یه پسری حدود ۵ ماهه دوستیم و صادقانه ک پاک عاشقم بود.یه مسئله ای که وجود داشت این بود که یه خواهر داره و میگفت بابام به سرپرستی قبولش کرده ولی واسه اینکه واسش شناسنامه بگیره مجبور شده با مادرش عقد کنه ولی با مادر دختره هیچ ارتباطی نداره. من اول پذیرفتم ولی بعد یه مدت متوجه شدم اوضاع مالی پسره خیلیم خوب نیست شک کردم و هرچقدر میپرسیدم موضوع خواهرت چیه مبگفت نمیدونم از مامانم بپرسم میگم بعد منم تو عصبانیت گفتم از کجا معلوم بابات صیغه نکرده اون خانومه رو بعد مجبور شده دختره رو گردن بگیره حالا شاید تو ژن توام باشه. اونم از این حرفم ناراحت شد ولی چیزی نگفت بعد چند ساعت زنگ زدم اولش خوب بود بعد دوباره یادش اومد و سر اون خرفم داد زد سرم ولی گفت قطع میکنم بعدا زنگ میزنم بعد چند ساعت زنگ زد و گفت یه لحظه ام نمیخوام ببینمت دیگه نمیخوامت و خیلی چیزای دیگه...