میخوامم بنویسم از حال دلم از تنهایم از قفسی که توش حبس شدم
از سرنوشتی که دور تا دورش بنبسته
مثل اینکه این تلخیا پایانی نداره
خستم از دختر خیال باف درونم که
خودشو چال کرد تو غم های تموم نشدنیش....
.... خدای مهربونم دلگیرم ازت برای سرنوشتم
برای این حبس روحی برای حسرت هام ....
خستم از قایم شدن که باعث میشه بیشتر فرو برم تو دردام دختری که ارزوش شده تموم شدن قصه وغصه هاش وتنها دلیلی که پایان نمیده به زندگیش پدرشه نمیخواد اونو ناراحت کنه ....
براش دعا کنید تا خدا نگاهی به دل شکسته اش کنه..😔💔