آخ که چقد دلم واسه دوران دبستانمون تنگ شد.به قول این بلاگرا یهویی
بیاین خاطره تعریف کنم هم بخندیم هم خودم دلم شاد شه
الان به خدا چند نفر میریزن سرم میگن رمانه
فک کنم کلاس پنجم اینا بودم یه معلمی داشتیم اسمش سمیرا بود فامیلش بهمنی
بعد این مال علوم بود اون موقع نمی فمیدم چه لطفی بهمون کرده ولی روی هر درسمون اگر چیزی از راهنمایی هم بود مفتکی می گفت
منم متنفففففررررر بودم ازش بدجور
خیلی هم خوشگل بود
کلاس پنجم گذشت و من ششمی شدم.ماه اول هیچ حس خاصی بهش نداشتم نه تنفر نه دوست داشتن
ابان شد دیدم منو سه تا از دوستام داریم تو عشقش غرق میشیم اون زن ماهم دختر بودیم
یعنی خدا خدا می کردیم که زودتر روز کلاسش برسه
برعکس پنجم که نمی خواستیم زمان بگذره و کلاسش شروع بشه
بعد حالا مارو میگی موقع درس دادنش غرق صورتش می شدیم
وایسین الان بقیشو میگم....