خدایا
تو خودت از دلم خبر داری ، پس نمیتونم دروغ بگم
چرا قدمو کوتاه کردی؟
حداقل تپلم میکردی ، چرا وزنمو اندازه وزن یه نی نی کردی؟
چرا پدری بی پول بهم دادی که انقدر سرلنگاری کنه
و من باید به خاطر اون تاوان پس بدم
پنج تا آزمایش خوووون!!!!
من که با یدونه اش غش میکنم
حتما با پنجتا میمیرم
یهو دیدی وسط همین آزمایشا و آمپول زدنا سرمو به باد دادم
اصلا نمیخوام ، من راضی ام ، نمیخوام برم دکتر
دیگه دکتر رفتن فایده ای هم داره مگه؟!
حالا دیگه وقت تلف کردنه
۱۴ سالمه !!! ۱۴ سالمه و وزنم ۲۹ و قدم ۱۴۲ و تازه اومدیم دکتر!!!!!!!!!
اشکال نداره ، می زارم دیگران منو تحقیر کنن ، هی انگشت نمای بقیه شم ، انقدر بی اهمیت شم که زیر صدمه های ریز بچه ها که براشون مثل نیش پشه است ولی برا من استخونم میشکنه ، بمیرم
واقعا الان دیگه دلسوزی هیچکس به کارم نمیاد ، چون کار از کار گذشته حتی گنج قارون هم نجاتم نمیده، الان فقط تو میتونی کمکم کنی
امیدم فقط به توئه ، به امید خودت نه خلق روزگار
این متن اصلا یه متن احساسی مثل
بفیه دلنوشته هام نیست که یه روزی بهش بخندم ، این جدیه!!
شاید یه روزی با دیدنش گریه کنم
فقط و فقط خدا میتونه مشکلمو برطرف کنه