دیشب برادر شوهر کوچک که من هم با خودش هم زنش قطع رابطه م(سر توهین به من) همه رو واسه تولد بچه ش دعوت کرد برادرشوهر بزرگم گفت کار دارم نمیام چون جاری کوچک ه تو فوت اقوام ش نرفته بود . بعد پدرشوهر و دعوت کرد . بعد آخر سر به شوهرم گفت بیاید با خانواده. که شوهرم جواب نداد.
همون روز هم مادر جاری کوچک به همه دست داد به من دست نداد و سلام نکرد . ما نشسته بودیم تو خونه اقوام دور اون اومد از در و منو محل نکرد جلو جمع. بعد امروز شوهرم گفت که برادر بزرگ ش زنگ زده که میرید تولد یا نه .که شوهرم گفته نه نمیریم . گفته دعوت کرده برید شوهرمم گفته که وقتی اونا متوجه اشتباه شون نیستن کجا بریم و برای رفت و آمد باید بیان از زنم معذرت بخوان. بعد برادرشوهرم گفته که برادر کوچک ه گفته که زن ش یعنی من به مادر زن من بی احترامی کرده که شوهرم گفت با همه دست داده به جز زن من اون دست میداد زن منم سلام می کرد که برادرشوهر بزرگم گفته که به من اینطور نگفتن. ببینید تا چه حد حرف و عوض می کنن.
شوهرم عصر یه پا رفت خونه پدرش که پدرشوهرم گفته بود زنگ زده به برادرشوهر بزرگ گفته کجایی نمیای تولد برادرشوهر بزرگم گفته من بچه کوچک دارم نمی تونم بیام تولد در جواب جاری کوچک که بچه کوچک شو بهانه کرده بود بچه شم یک ساله هست کوچک نیست و می تونست بیاد مسجد .
بعد هم خونه بودنی شب دوباره برادرشوهر بزرگم زنگ زده که نمیرید تولد شوهرم گفته نه. حالا به شوهرم میگم چه گیری به ما داده که میریم یا نه .اگه رفتن خوبه خودش بره . میگه رفته میگم خوب به ما چی کار داره.