من همیشع ی صندلی واسم کم بود ،کتم واسم تنگ بود ، کفشام برام کوچیک بود،ساعتم خواب میموند و من ازش جلوتر حرکت میکردم .دنیا برا من جای کوچیکیع ،احساس میکنم همع جا بستس و نمیتونم نفس بکشم، انگار همع این لحظع هارو قبلا دیدم، درختا، صدای ابشار،قورباغه ها، اونارو زمانی میبینم ک در حال مردنم/
_بچها نخندینا :) ... صرفا چون تو حاضری برای باورت کشته شی ، به این معنی نیست که باورت درسته🙂ولی من بیشترین ضربان قلبمو موقع قشنگ ترین اشتباهم داشتم❤️یک ساعت بخاری رو خاموش کن و دعا کن سردت نشه تا فاصله علم و اعتقاد رو بفهمی..افراط تو هرچیزی سمه ×😉 خوردند و شکستند و دریدند و تکاندند//هرچیز در این خانه بی برگ و نوا بود//گفتند چنینیم و چنانیم٫دریغا//اینها همه لالایی خواباندن ما بود💔