میگن ادم از مادر یتیم میشه عین حقیقته
مادرم فوت کرد گفتم خب پدرم هست پشتوانمه
برادرم برگشت به کشوری که اقامت کرده من دلم به پدرم خوش بود وابسته ترشدم هم اون هم شوهرم
یک آن پدرم مخفیانه ازدواج کرد دقیقا وقتی کارشو تموم کرد بهم گف
من سر شدم ناراحت شدم وقتیم ازدواج کرد انگار که صدبرابر بیشتر ازما اونو میخواد زنشم که مث مار میمونه. موزیم هست منم یبار رفتم دیدم نه بابا نمیتونم باهاش سرو کله بزنم
حالا من موندم گوشه اینه خونه تک وتنها. بعضی وقتا پدرم میاد پیشم زیاد نمیمونه درحد یک ربع بعد میره فاصلشون ترافیک نباشه تا خونه من بیست دقیقه اس دلم لک زده واسه اون موقع هاکه همممون جمع میشدیم دور سفره
همسر تازه دامادم برادرم که داشت کاراشو میکرد بره مادر همیشه نگرانم که حواسش به قاشق غذا مونم بود پدر ساکتم و خودم که یه دختر شاد شرور بودم حالا منزوی شدم
طول روز از سرکار که میام از درد و غصه میخوابم😔
الان هم همسرم واسه کاری رفته جایی نیست چندروز الان ازصبح افتادم تو تخت حتی بلند نشدم