دوستم بینیشو عمل کرده با دوستایه دیگم قرار شد غروب بریم پیشش و شبم بریم خونه مادرشوهرم چون نزدیک همن این دوتا جا
بعد صبح ما هیچی نون نداشتیم شوهرم گف من میرم سر کار تو حاضر شو ببرمت نونوایی برا ظهر نون بگیر
من تا الان اصلا نونوایی نرفتم و تنبلیم میشه
من گفتم ظهر برنج درس میکنم ک نون نمیخاد شبم خونه مامانتیم جمعه ام ک اصلا خونه نیستیم لازم نیس همون شنبه بخر
گف نه باید بری بخری یبار بدرد بخور
منم حرصم گرفت گفتم عمرا اگ برم
بعد گذاشت رف
دیدم پیام داده ب کسی قول ندی غروب نمیری عیادت
حونه مامانمم نمیریم
چی بگم واقعا بهش😒