یه رمان خوندم..یارو یه جااسمش ارمین بود دوصفحه بعدمیشد ارمان..طرف سه ماهه حامله بود بعد میزد نه ماه بعد تازه داشت میرفت زایمان..بچه ۵ماهش حرف میزد😐تویه ماهگیم یه چیزی مث ماهی توشکمش حرکت میکرد.بعد یه یارویی بود دشمن شوهردختره اصلا معلوم نشد طرف چی شد چرادشمن بود ..یکیم بود کل رمان راجع ب یه دخترخراب بود و دوس پسرش دو صفحه اخر دختره با دایی ناتنیش ازدواج کرد وخوش وخرم تموم شد😐
جدادمیگم دختره دوست پسرش داشت میومد خونشون میرفت یه شب با خانوادش بحثش میشه خودکشی میکنه دقیق یادم نیست میره بیمارستان این اخونده هم اونجا بود بعد از بیمارستان میخواسته فرار کنه از دست پدرش و مادرش این اخونده هم مرخص شده بود سوارش میکنه بعد متحول میشه پسره هم شهید میشه
لطفا به چیزایی که خودت هیچ نقشی تو به دست آوردنشون نداشتی افتخار نکن! مثل: چهره، قد، رنگ چشم، ماه تولد، ثروت خانوادگی... به شعورت افتخار کن، به تعداد کتابایی که خوندی،اصالت، مهربونی، انسانیت...❤