سلام بچه ها
دیشب مادر شوهرم تمام قبض های آب و برق و گاز رو آورد گفت از وقتی اینجا زندگی میکنین همه چی دو برابر شده، منم همه رو حساب کردم و پولشو دادم بهش.
اینا به کنار...
تا قبل از اینکه من بیام تو این خونه روال شون اینطوری بود که صبح و عصر چایی درست میکردن الان هم همین طور
ولی درمیاد به من میگه چایی هامون تموم شد برو چایی بخر.
خب فرض کن همون لیوان چایی که دور میریختی رو میدادی به من😑😑😑💔
خدا میدونه چه آدمیه.
بعدشم بهم گفت دیگه رو اجاق گاز من غذا نپز و تو سینک منم ظرف نشور ،برو وسیله ها خودتو دست بگیر😑😑😑
آخه من تو یه اتاق زندگی میکنم چطوری همه وسیله هامو دست بگیرم؟؟
با گریه اومدم به شوهرم گفتم یه خونه پیدا کن اجاره ای از اینجا بریم.
اونم گفت کل پول مون رو ریختیم تو خونه که خونه مون تکمیل بشه، پول نداریم که
گفتم طلاهامو میفروشم حتی حلقه نامردیم رو
یهو شوهرم بغض گلوشو گرفت
از دیشب از اتاق بیرون نرفتم که مبادا مادر شوهرمو ببینم
خدا میدونه چه آدمیه که بخاطر یه لیوان چای یا مصرف کردن یکم آب و برق اینطوری منو به هم ریخته
دیشب ایقد گریه کردم که خوابم برد
شوهرم دلداریم میداد میگفت همه چی درست میشه یا مادرم از رو شوخی گفته
ولی دل من دیگه نسبت به مامانش صاف نمیشه.
برا دختراش خوب خرج میکنه و دلسوزی میکنه ولی سر پسرش که میرسه، همه ش پولی میشه.
اخرشم پول جور میکنیم از اینجا میریم تهش هم دل نسوزونه بگه پسرمو تازه عروسمو بیرون کردم