
از اول میدانستم دنیا تقارن شادی هایم را رقم میزند.
دنیا مانند کودکی میماند که هر چقدر با او سر سنگین باشی با تو لجبازی میکند.
مثل یک روز خوش می ماند که میدانی خوش بودن دیگر تا فردا بیشتر نیست.
خوب!
ولی من با تو رفیقم و تو با من مثل پیام بازرگانی که هر روز از جلو چشمت رد میشود ، بی تفاوت به او نگاه میکنی.
جواب خوبی را با سکوت تلخی که میتواند من را تا اخر عمر از به دست آوردنت منصرف کند میدهی.
تو مثل تاریخ میمانی؛
می آیی و میروی اما تا آخر عمرم تاریخچه ی خنده هایت در ذهنم میماند.
از اول میدانستم مغروری اما ریشه ای از تو در من به وجود آمد و چنان رویید که قسمتی از وجودم شدی.
عشق ، بازی نیست که خودت شروع کنی...
عشق ناخواسته پدید می اید همانند ریشه ای در خاک سرد و تیره که از آن گلی باطراوت و خوشبو میروید!"...........