بچه جاری بزرگ هفت سالشه از ساعت دوازده خونه ماست شلوغ کرده بریز بپاش با دخترم دعوا کردن باهاش درس تمرین کردم . چای خورده غذا ناهار شام . بعد موقع رفتن بهم گفت تو بمیر ما برای عمو زن می گیریم دوست ندارم من زن عمو دیگه مو دوست دارم منم یه لحظه دلم شکست گریه کردم نرفتم خونه پدر شوهرم. بعد شوهرم رفته گفتن فلانی کجاست گفته گریه کرده نیومد . اونا هم ناراحت شدن. بعد پدرشوهرم گفته الان میگه ما بهش یاد دادیم. حتی برادرشوهر و جاری بزرگ زنگ زدن گفتن ببخشید بچه ست دیگه نمیاد خونه شما ولی من تا الان بغض دارم و گریه کردم چون مثل بچه م دوستش داشتم با حرف ش دلم شکست . دستم نمک نداره . شوهرم میگه بچه ست ولی من میگم هفت ساله دیگه می فهمه معنی حرف ش چیه با کوچک آرین تلنگر گریه م می گیره .نظر شما چیه؟