ما به خاطر بیکاری بابام مجبور شدیم بیایم شهر غریب یه سال و خورده ای هست اومدیم از اولم ناراضی بودیم ولی مجبور شدیم الان متنفرم از اینجاهمش دلم هوای شهرمو میکنه دوستام خاطراتم همه چی اینجا شهر کوچیک و دلگیریه کلا بدم میاد حس میکنم هر ثانیه اینجا داره از عمرم میخوره واقعا به سرم زده برم خونه مجردی بگیرم شهر خودمون