امروز زنگ زدم روز مادر و به مادر بزرگ مامانم تبریک بگم ،مادر بزرگ عشق سابقمم هست ،خیلیم دوس داشت من عروسش بشم و همیشه میگفت کاش تو بشی زن فلانی و عروس خودم
اما خب نشد برسیم بهم ،پشت تلفن هر دو بغض کردیم
هم اون هم من اصصصلا نمیدونم چجوری این حسای بد و از خودم دور کنم ،هر سری میام فراموشش کنم و بچسبم به زندگیم یکی از راه میرسه منو میریزه بهم ،شایدم من خیلی حساسم نمیدونم ،کاش خدا به دادم برسه ،تازه دارم سرو سامون میگیرم و اینجور فکرا مثل خوره میوفته به جونم ...