مدیر داخلی ی شرکت مواد خوراکیه ک وقتی خواهرش و شوهرخواهرشو تو تصادف از دس میده بچشونو نگه میداره .خیلی غم انگیزه .نگم براتون ک واس این بچه چهههه هااا کرده
بیماربود نی نی کوچولو 😢 .خودشم فوق العاده ساااکت و مودب و تازگیا فهمیدم افسرده شده با این ک با رز کوچولو شاده شاااده . مامانم شیر خشک و کل چیزایی ک باید بخوره اماده میکنه .لباسای نی نی و.. می شوریم همه کاراشو میکنیم بهش وابسته شدیم . اقای جوان هم کلی کار میکنه ک پول دراره واس اینده رز.
اصلا بفکر خودش نیست . با نامزدم حرف زدم ک باهاش بحرفه چون گفته معدش زخم شده و حرص میخوره . همسن برادرمه
..چند روز پیش ی دختر خانمی تو کوچه زیر می گیره ی موتوری ک من حس کردم اشناست .دقیقا تو بالکن دیدم . جوان رف بالاسرش و اوردش خونه چون حالش بد نبود ولی چادرش پر خون شده بود . صحنه بدی بود . جوان وقتی دیدم خوشحال شد تا اوردیمش بالا و زنگ زدم خاهرم اومد بالاسرش . اصلا نشد ک بزنگیم امبولانس بیاد . فرشته هم (دختره) گف چیزی نیست.
جوان خشکش زده بود گچ شده بود داداشم اومد رفتن تو اتاق .
فرشته از دانشگاه یادم اومد ک هم کلاسیم بود . خیلی متین بود و هست . خلاصه جوان گفت برو خاستگاریش کن و کردم و ازدواج کردن . و الان ی بچه دیگ دارن 😂 ببخشید طولانی شد .
مشکلم اینجاس ک دلم واس اون بچه تنگ میشه ینی کل خونوادمون . بخدا شاید خنده دار باشه ولی گریه میکنیم از دل تنگی 😑 یکم ازمون دور شدن .😞 شما با وابستگی چ می کنین