دوسش داشتم میدونست
ولی شرایطی بود که فک میکردم نباید به ازدواج فکر کنم
توسل کردم به امام رضا توی دلم ولی بهش نمیگفتم
یک سال و نیم میگذشت که یه شب گفت به پدرو مادرش گفته براش برن خاستگاری یه نفر،ولی نمیگفت
خیلی شکستم ولی به روی خودم نیاوردم و براش آرزوی خوشبختی کردم و گوشیو خاموش کردم
ساعت سه نصف شب زن داداشم اومد تو اتاقم داشتم گریه میکردم گفت یکی زنگ زده التماس میکنه میگه بهت بگم گوشیتو روشن کن
شماره ی زن داداشم قبلا مال خودم بود و اون میدونست بهش دادمش
گوشیو روشن کردم خیلی ناراحت بود گفت چرا نپرسیدی خاستگاری کی چرا نزاشتی حرف بزنم منم با هق هق گفتم چیو گوش میدادم
گفت که مامانش فردا میخواد منو ببینه گفتم من برا چی؟؟گفتش که آخه اونی که قراره بیان خاستگاری خودمم و خانوادشم یه هفته قبل فرستاده برای تحقیق و اونام کاملا منتظرن من جوابم مثبت باشه
نمیدونستم چکار کنم خوشحال باشم یا بترسم
گفت که فردا به ماانم بگم
ساعت شیش صب همچیو به مامانم گفتم نتونستم صبر کنم