اون موقع که جوونتر بودم سرحال بودم اعصابم سرجاش بود اما مادرم یهو مریض شد توی خونه فقط من مجرد بودم شدم پرستارش نوکریش کردم. خواهر برادرم متاهل بودن اعتنا نزاشتن منم توی اون زمان خیلی خواستگار پولدار داشتم همش میخواستم ازدواج کنم اما حال مادرم خراب بود خرج درمانشم بالا بود پول نداشتیم نشد خواستگار راه بدم همشون میلیاردر بودن از دستم رفتن
بعدش مادرم فوت شد منم دیگه خواستگار دلخواهم نداشتم بابامم گفت میخواست نکنی چی کردی رفت ازدواج کرد منم بیرون انداخت اواره شدم رفتم خونه خواهرم دامادمون غر غر کرد بدش اومد
رفتم یه هفته خونه مادرجونم موندم دادش دراومد امروز گفت برو بیرون اذیتم موندی اینجا مزاحمی
چه اشتباهی کردم هیچکس اون خواستگارای خوشتیپ پولدار از دستش نمیرفتن خودمو بیچاره کردم
بابام الان بغل زنشه داره حال میکنه من حتی ده میلیون از خواهرم قرض کردم میگه پسش بده گفتم الان دستم نیست نفرینم میکنه میگه خیر ازش نبینی
من خودمو فدایی اینا کردم میگن مگر چی کردی