اگر من اشتباهی کنم حتما بخاطرش سرکوفت میخورم
ولی بارها شاهد این بودم ک مامانم داره اشتباه میکنه ن کوچیک خیلی بزرگ ولی هیجوقت ب خودش سرکوفت نزد
امشب ب دوست من گیر داد
دوستم بار ها منو از مجلاب بزرگی نجات داد حتی نذاشت سمتش برم
ولی دوستای خودش یکی از یکی دیگه مشهور تر خراب تر توی جایی ک زندگی میکنیم
نمیدونم جی بگم
امیدوارم همه اینا ی روزی حل شه
اگر کسی خاست زندگی نامم و بخونه
خوب ی خانواده جهار نفر خوش و خرم زندکی میکردیم بهد از مدتی ابجی کوجیکم ب دنیا اومد بعد از گذشت یکی دو سال ریختن خونمون مامان و بابام و بردن مامانن ب کارش اعتراف کرد و رفت تو
بابام توی اون ندت یا کمپ ترک اعتیاد بود یا سرکار و خیلی کم پیش ما بود
توی این مدتی ک نبود چ سرکوفت هایی ک نخوردیم ج جیزایی ک نکشیدیم هیجوقت یادم نمیره هیجوقت
بعدش برکشت ولی من نمیخاستمش ولی خوب مادرم بود قبولش کردم رفتیم شهر اونجا خیانتا شروع شد منم بچه چیزی نمیگفتم ج سرکوفتایی ک ب بابام میزد ک تا جند روز بابام غذا نخورد نون خالی میخورد
مامانم باردار شد بگه شو داد ب کسه دیگه
هر وقت یادش نیوفته میگه حد اقل اون ب ی جایی میرسه در ازای جقدر 25 تومان
اون زندکیش خراب میشه وقتی بفهمه
لنا ابجی منتظر اون روز هستم م ببینمت ببینم چقدر بزرگ شد یببینم شبیه کی شدی منو ابجی سومی یا ابجیه دومیت
میدونم تو زندگی خیلی خوبی خواهی داشت
و وای ب حال روزی ک بفهمی مامان و بابا تورو فروختن
اره اولاش ازت بدم میومد ولی الان میگم هیچی تقصیر تو نبود حتی پا کذاشتنت ب این دنیا
ولی خوب ابجی سومی رو بیشتر از همه دوست دارم نمیدونم چرا
بعد چند سال برگشتیم جایی ک بودیم خیانتاش بیشتر شد منم رفتم توی این راه دوستاش یکی از یکی بدتر بودن ک دختر دوستش جشم و کوشم و باز مرد من دختر پاکی بودم
بعد مدتی با کسی ک دوسش دارم اشنا شدم از راهی ک مامانم توش افتاد بود من بیرون اومدم یکیشو ب بابام گفتم و مامانم قسم خورد ک دیگه کاره خطایی نکنه
توی مدتی ک من با کسی ک دوسش دارم اشنا شدم
کلی اتفاق افتاد درسته عصبیه ولی من میتونم کنترلش کنم ی بار مامانم ازش شکایت کرد
دو سه بار دعوا شد
چند بارم حرف ازدواج شد ک خانوادم راضی نمیشن ولی همه من و اونو میشناسن
برام هیچوقت مهم نیست هیچوقت مهم نیست هیجوقت ک کسی منو شناسایی کنه