ما تو یه شهر کوچیک زندگی میکنیم
مامانم انققققد جلو در و همسایه و آشنا و فامیل گریه زاری میکرد ک دخترم طلاق گرفته و بدبخت شده و از این حرفا که همه فک میکردن اون منو طلاق داده ، دیگه کسی باورش نمیشد ک من جونم ب لبم رسیده و همه چیمو بخشیدم و طلاق خواستم
و خانواده همسر سابقمم از این فرصت بهترین استفاده رو کردن و بعد طلاق گفتن ما طلاقش دادیم
مامانم آبرو واسم نذاش ، همه رو واسطه میکرد ک برین ب اونا بگین بیان حرف بزنیم صلح شه
نمیدونین من چه عذابی کشیدم همش هرروز با مامانم جنگ داشتم ک چرا این و اونو واسطه میکنی اخه مگه اونا طلاقم دادن ؟؟؟؟سرهمین موضوع هرروز دعوامون میشد مامانم از دست من میگرفت پرتم میکرد وسط کوچه به خداااا یه بار حتی نمیزاش لباسامم وردارم به زور کیف و لباسامو ورداشتم با گریه رفتم خونه مادربزرگم