2777
2789
عنوان

داستان زندگی من

695 بازدید | 25 پست

بچه ها سلام من تازه عضو نی نی سایت شدم 

و میخوام داستان زندگیمو براتون بنویسم شاید براتون جالب باشه خوندنش . البته برا شما شاید یه سرگرمی مث خوندن خلاصه یه رمان باشه ولی من تک تک اینایی ک مینویسم رو زندگی کردم بعضیاشون تا مغز استخونمو سوزوندن بعضی وقتا رو اوج ابرا 

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

بگو

دختر عزیزم لحظه هایی که صدای خنده های تو، تو خونه مون می پیچه انگار دارم از خوشحالی پرواز می کنم. می خوام همیشه شاد ببینمت عزیزم و برای شادی تو هر کاری می کنم هر روز که از خونه بیرون می رم به این فکر می کنم که چه کاری می تونم انجام بدم که تو خوشبخت تر باشی، تمام تلاشی که می کنم برای اینه که تو بهترین ها رو داشته باشی هیچ وقت حتی ذره ای از این حس عاشقانه ای که به تو دارم کم نمیشه عشق همیشگی من تو بزرگ ترین بهانه ی زندگی هستی دختر مهربونم، لبخندت تمام خستگی های دنیا رو از بین می بره وجود تو دخترم منو به زندگی دلگرم می کنه عزیزترینم تمام احساسات خوب دنیا را زمانی تجربه کردم که تو به دنیا اومدی شادی و خوشبختی من، قلب من برای تو می تپه، تو مفهوم زندگی منی ممکنه سال ها بگذره، من پیر شده باشم و تو بزرگ، اما چیزی که هیچ وقت تغییر نمی کنه عشق من نسبت توئه دختر قشنگم🙂💖-کاربری سوم

بعضی وقتا رو اوج ابرا بودم 

مث همه تا پیش دانشگاهی مدرسه میرفتم از شانسم و از اونجایی که رتبم خوب بود دانشگاه خوب قبول شدم ولی لذتش به کامم زهر شد چون ۱۸ ساله و سال اول دانشگاه بودم ک مامانم در گوشم زمزمه کرد که خواستگار خوب داری ازدواج کن و من انقد بچه بودم ک فک میکردم اگه به حرف مامانم گوش ندم دیگه میمونم خونه و بدبخت میشم و به این صورت بود ک من در ۱۸ سالگی و بصورت کاملا سنتی و معرفی شده با یه شخصی ک از من ۹ سال بزرگتر بود ولی فقط شغلش خوب بود ازدواج کردم و از همون روزای اول اختلافا ظاهر شدن و من بااینکه سن کمی داشتم ولی حس کردم ک این آدم ادم زندگی من نیس 

ولی بااین وجود تمام تلاشم رو کردم ک حفظش کنم و فقط ب این خاطر بود ک پناهی نداشتم تک دختر یه خونه بودم ولی میدونستم اگه طلاق بگیرم میمونم زیر حرف مامانم و ازار و اذیتاش . و صرفا چون مامانم شخصی نبود ک ساپورتم کنه ۶ سال از بهترین روزای زندگیمو حروم شخصی کردم که نه نسبت ب من احساسی داشت و نه حتی یه ذره عقاید و افکارش با من هم سو بود 

تو اون شش سال هر کاری ک فکر کنید کردم حتی غرور و شخصیتمم زیر پام گذاشتم تا فقط اون آدم رو حفظ کنم ولی ما وصله نچسب بودیم 

بماند که چه ها از تنهایی به سرم اومد . تنها کار مثبتی ک اون مدت کردم این بود ک درسمو ول نکردم و ادامه دادم تا ارشد گرفتم 

حتی تو اون شش سال یک بار هم قهر نکردم بااین ک هرررریلایی دلش میخواس سرم میورد چرا؟چون هم اون میدونس من جایی ندارم برم هم خوودم خیلی خوب حالیم بود که برگردم مامانم دیوانه م میکنه 


این وسط میخوام یه ذره از کارای مامانم بگم ک بدونید چرا با وجود اینکه از ازدواج زودهنگامم راضی نبودم طلاق نگرفتم 

مثلا چیزایی ک یادم میاد مامانم وقتی بچه بودم ۵یا۶ساله بودم رفته بودم خونه همسایمون ک با دخترش تی وی ببینیم قششششنگ اون صحنه جلو چشامه ک مامانم منو اورد قاشق رو داغ کرد و گذاشت رو دستم 

یا مثلا اگه کوچیکترین خطایی سر میزد با ابزار وسیله های مختلف منو میزد یه بار یکی از فامیلامون اومده بود خونمون من نه سالم بود داشتم پذیرایی میکردم عجله میکردم ک برم کارتون ببینم از میوه خوری دو تا پرتقال افتاد زمین ، بعد رفتنش مامانم باهام دعوا کرد ک چرا حواست نبود و ب همین دلیل چاقو رو از اشپزخونه پرت کرد سمت من و گوزک پای من ۷تا بخیه ورداش 

اینا فقط دو تا مثال بودن

یا مثلا با القاب مختلف منو صدا میزد من قدم بلنده نوجوون ک بودم بهم میگف دراز بی مصرف وووووو

برمیگردم ب زندگی مشترکم بااون ادم ، بالاخره بعد شش سال حماقت و هدررفتن جوونترین لحظه های زندگیم و بعد اینکه جونم ب لبم رسید تصمیم گرفتم جدا شم و چون انققققد ازش متنفر شده بودم ک قصد برگشت ب هییییچ عنوان نداشتم و چون از نظر مالی استقلال داشتم باهاش توافق کردم ک بی سر و صدا طلاقم بده و من در قبال طلاق هیچی ازش نخواستم مهریمم بخشیدم طلاها رو دادم بهش . اونم از خدا خواسته بالفور راضی شد و طلاق گرفتیم توافقی . 

تاریکترین روزای زندگیم از روزی شرو شد ک طلاق گرفتم و اومدم خونه پدریم . 

ما تو یه شهر کوچیک زندگی میکنیم 

مامانم انققققد جلو در و همسایه و آشنا و فامیل گریه زاری میکرد ک دخترم طلاق گرفته و بدبخت شده و از این حرفا که همه فک میکردن اون منو طلاق داده ، دیگه کسی باورش نمیشد ک من جونم ب لبم رسیده و همه چیمو بخشیدم و طلاق خواستم 

و خانواده همسر سابقمم از این فرصت بهترین استفاده رو کردن و بعد طلاق گفتن ما طلاقش دادیم 

مامانم آبرو واسم نذاش ، همه رو واسطه میکرد ک برین ب اونا بگین بیان حرف بزنیم صلح شه

نمیدونین من چه عذابی کشیدم همش هرروز با مامانم جنگ داشتم ک چرا این و اونو واسطه میکنی اخه مگه اونا طلاقم دادن ؟؟؟؟سرهمین موضوع هرروز دعوامون میشد مامانم از دست من میگرفت پرتم میکرد وسط کوچه به خداااا یه بار حتی نمیزاش لباسامم وردارم به زور کیف و لباسامو ورداشتم با گریه رفتم خونه مادربزرگم 

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
2108