اومد خونم چون در خونم باز بود منم داد زدم ک برو بیرون از خونم با چه حقی اومدی برو گم شو این مگه میرفت ...
گفت کار دارم باهات میرم دیگه چرا بیرونم میکنی
ومنم همچنان داد میزنم برو بیرون دیدم عین خیالشم نیست خسته شدم گفتم باشه نرو اصلا
گفت داد نزن فقط تو خونت جادو و طلسم میذارم منم گفتم نه نذار من بچه کوچیک دارم اذیت میکنن بچمو
گفت من میذارم .باهام لج میکرد
منم ک دیدم یواش یواش توان بدنمو از دست میدم و زبونم قفل میشه دیگه من فقط میتونستم نگاهش کنم و نتونم داد بزنم دیدم داره به هرگوشه خونم کلید و قفل میندازه پارچه میندازه تو سقف اینم بگم فقط لبخند میزد صورتش خندان بود و این باعث میشد بهش اعتماد کنم و نترسم یجورایی ب دلم ارامش میداد اون لبخندش دیدم این کارا رو کرد و رفت و درم نبست همین ک رفت من بدنم نرمال شد خواستم برم پشت سرش ببینم کجا میره دیدم نیست و منم از خواب بلند شدم زبونم قفل شده بود ولی میتونستم تکون بخورم نمیترسیدم دوباره خوابیدم تا اینکه با صدای قهقهه بچم از خواب بلند شدم دیدم تو خوابش انقد میخنده انگار یکی قلقلکش میده اینجا بود ک ترسیدم