امروز تولدمه شوهرم هر سال هم شب تولدم و بیدار میشد بهم تبریک میکفت نه دیشب حرفی نزد نه امروز که تبریک یگه از صبح خیلیا زنک زدن و توقع داشتم شوهرمم بیداز میشه بگه من روز تولدم خیلی برام مهمه ولی نگفت تا مادرم بهم گفت پشتش اومد بهم تبریک بگه که گفتم اگه مهم بوذم بیدار میشدی میگفتی نه مامانم بگه تو یادت بیفته خلاصه سر همین حرف من دعوامون شد اینم بگم خونه مامانمیم و دعوامون بالا گرفت و پهلو مامانم هر چی دهنش اومذ بهم کفت و میخواستم بچمو ببره که نزاشتم چند وقته با خواهرش قهره و اونم ماجراهایی داره که از پستای قبلیم متوجه میشید و من هیچ کاره ام او قهرشون و حتی یه مامانمم حرفی از قهزشون نزدم یهو پهلو مامانم تو دعوا گفت مقصر دوریم از خواهرمم تویی!! خیلی سوختم از این حرفش در صورتیکه بهش شب قبل گفته بودم مبخوام بیام بین تو و خواهرت کدورتاتون رفع بشه و میدونست قصدم صلحه با اینکه پشتم هزاران حرف خواهرش زذه خلاصه حرفاشو زد و رفت
مادرش بهم زنگ زد که شام بریم خونشون گفت دخترم میاد شما هم بیاید با ابنکه با شوهرم دعوا بد داشتیم شوهرمو زاضی کردم شب بریم خونه مادرش قهر و کدورت تموم بشه بازم مثل همه مواقع من قدم برای رفع کدورت کردم با اینکه میدوتم مثل همیشه دستم نمک نداره نه برای شوهرم نه خانوادش ولی دلم نمیاد بزارم قهر بمونن
از خودم خیلی دلم کرفته که نمیتونم بد باشم از روز تولدمم بدم میاد که از وقتی سوهر کردم هیچ سالی دل خوش و خاطره خوبی شوهرم تو این زوز برام نزاشته