پیش خانواده شوهرم زندگی میکنیم شب نشسته بودیم داشتیم حرف میزدیم بعد من رفتم وضو بگیرم بیام نماز بخونم اومدم دیدم شوهرم تو اتاقه داره با خاهرش تلفنی حرف میزنه بعد بهم گفت ۲ دقیقه برو اونور بشین یه جور خاصی گفت دلم شکست منم گفتم با تو کاری ندارم اومدم چادر بردارم برم نماز بخونم میدونم خب کار شخصی داشته حتما ولی یه جوری رفتار کرد انگار قریبه ام میتونست سرکار زنگ بزنه ب خاهرش
آخر سر هم فهمیدم کارسون خیلی هم خصوصی نبوده مادرشوهرم گفته دخترا میخان برات کادو تولد بگیرن و شوهرم زنگ زده بگه که برام هیچی نگیرین