نه عزیزم 10 ماه بود ک عشقم عقد کرده بود نه من بدون اون نه اون بدون من زندگی نمیکردیم (خیلیا داستان منو میدونن مفصله) اونقدر گریه و التماس میکرد ک بگو باهام نیمونی تا بزنم زیر همه چی ولی من بی جواب میذاشتم و بلاک میکردم از همه جا
ازدواج هم کرد اونقدر پیام میداد ک مشروب خور شدم مواد میکشم (از درد نداشتنت) اونقدر جیغ میکشیدم ولی بازم هیچ جوابی نمیدادم هیییچ
تا اینکه قبل شب یلدا پیامم داد زندگیم جلسه دادگاهمه ممکنه بیافتم زندان میخوام صدات و فقط بشنوم.
خدا سر هیچ کس نیاره مردمو جون دادم ولی دستمو بردم بالا گفتم خدا تو ک دستمو ازش کوتاه کردی.... لطفا خودت دستش بگیر و بازم بی جواب گذاشتم و
تا شب یلدا جون دادم (هر سال شب یلدا میومد خونمون) ک شب یلدا اومده بود تو کوچمون و مشروب خورده بود میگفت اونقدر میخورم تا همینجا جون بدم یا تو فقط جوابم بدی از ساعت 8 شب موند ه بود تا 11 (با عکس لحطه به لحظه) ک من خوندمشون روبیکا باز کردم با استغاره با قران هر چ بلد بودم ک میتونه ارومش کنه برگرده خونه ب کار بردم.. خودشم میگفت تو برا اروم شدن امشبم این حرفا میزنی..... ولی من هر شب همین حالمه...
من داشتم تمام خواستنا و نداشتنام میگفتم تمام عزیز بودنش برام ولی مجبورم ب خاطر متاهلیش و زندگیش کوچکترین ارتباطی با خانوادشم نداشته باشمو میگفتم...
یاد گذشته و بغل کردنامون.... حرفامون... فکر کن همههه چیز همه چی با جزیات میگفتم و میگفت و بهش میگفتم جوابت ندادنام ب خاطر زندگیته و.....
و 3 روز بعدش هم باهاش حرف زدم ک نخواد من رفت و آمد داشته باشم ( دوست خانوادگی هستیم) میگفتم ک منی ک حسرت 10 دیقه زندگی تو خونت دارم نباید نزدیک زندگیت بشم وو... ک دیگه خودش گفت دیگه پیامت نمیدم و تموم
تا
از اولش خانمش خونده بود و همون روز رفته خونه باباش و دادخواست طلاق داده