یکمی حرفای قلبم طولانی میشن🖤
من و ارمان هر کدوممون به یه شکل درگیر مشکلات خودمون بودیم
یه وقتایی میشد که فقط اخر شبا همو میدیدیم
هر جفتمون داشتیم برای رسیدن به اهدافمون تلاش میکردیم
وسط پیچ و خم زندگیمون
یه روزی متوجه شدیم یه مهمون تو راهی داریم
هایکا از اون روز توی وجود من داشت رشد میکرد
حاصل عشقمون بود
من ارزو داشتم یه ورژن جدید از ارمانُ داشته باشیم
و ارمان ارزو داشت صدای خنده یه دختر شبیه من توی خونه بپیچه
مدام باهم روزایی که سه تایی تجربه میکردیم رو توی ذهنمون میساختیم و مرور میکردیم
روزی که به خانوادمون خبرِ اومدن یه فرشته کوچولو رو دادیمُ هیچ وقت یادم نمیره
روزا میگذشتن و من کم کم شکمم بالا میومد
انگار زنگ خطر مادر و پدر بودنمون یواش یواش داشت به صدا درمیومد
با همه بالا و پاییناش
ما بازم خوشحال بودیم که داریم سه نفره میشیم
حاملگی سختی داشتم
حقیقتا تعریف جزییاتش بمونه برای وقتی که اشکام امون بدن بهم🖤
منم یه روزی مادر بودم
ماهم یه روزی یه خانواده بودیم،ناگفته نماند که جای خالیِ مامان و سینا،داداشم تا همیشه مثل یه قاشق داغ رو قلبِ من میمونه
ولی نباید داغِ نبودن هایکا بهش اضافه میشد💔
نباید پسر دسته گلم پر پر میشد...
پسر کوچولوی من سالم سالم بود
شبیه ترین به ارمان بود
با ذوق لباسای جدید و کوچولوی پسرمو تا میکردم
با هر کلمه جدیدی که یاد میگرفت قند تو دلم اب میشد
اولین باری که گفت مامان انگار دنیا رو بهم داده بودن
پسر کوچولوی من یواش یواش قد میکشید
تا وقتی که شیش سال و نیمش بشه سختیای زیادی از جمله بیماری منو تحمل کردیم
اما به عشق هایکا از همشون میگذشتیم
امشب یه تاپیک دیدم یه خانومی نوشته بود از بچش متنفره...
تورو خدا نگین
تورو خدا بیشتر بغلشون کنین
بیشتر بوسشون کنین
بیشتر بوشون کنین
من روزی هزار بار ارزو میکردم کاش میشد صدای خندهای پسرم دوباره تو خونم میپیچید🖤