سلام دوستان
میخوام یه اتفاقی تو زندگیم تعریف کنم که ثابت میکنه خواست و اراده خدا چطور اختیار ما رو محدود میکنه گاهی
من آذر ۹۹ وقتی که بچه اولم ۱۴ ماهش بود در حالی که پیشگیری با کا.ندوم داشتم و خیالم کامل راحت بود بعد از ۶ روز تاخیری فهمیدم باردارم اون روزی که به خواهرم غر زدم نمیدونم چرا پریود نمیشم و خواهرم گفت نکنه بارداری و یه ترس تو دلم انداخت یادم نمیره
سریع رفتم بی بی چک گرفتم و تو وسری از ثانیه مثبت شد معنی دنیارو سرم خراب شر رو واضح فهمیدم از ترس و وحشت صداهای عجیبی تو گوشم حس میکردم سرم گیج میرفت دهنم خشک شده بود
یکساعت بی صدا یه گوشه نشستم و اشک ریختم باورم نمیشد و تازه تازه داشتم میفهمیدم من تو همین هفته دوبار عکس دندون انداختم دوبار مورفین تزریق کردم چند بار بی حسی زدن برام فقط و فقط میخواستم سقط کنم و به هیچی فکر نمیکردم
عزیزان مایلم با جزئیات توضیح بدم اگه کاری دارین یا حوصله ندارین با احترام ازتون میخوام تاپیک رو ترک کنین