سلام بچه ها اومدم یکم درد و دل کنم
اگه تاپیکای قبلیمو خونده باشید میدونید وضعیتمو
حالم خیلی بده
واقعا یه مریض روانی شدم
بجز شکاک بودن نسبت به همسرم خیلیم عصبی شدم الکی به چیزای بیخود گیر میدم و دعوا راه میندازم همش ب شوهرم میگم تو ب فلانی نگاه کردی تو چرا با فلانی حرف زدی و .... همش دعوا راه میندازم همین باعت شده الان چن روزه تو خونم دعواس انقد ک شوهرم تو سوپر مارکت داشت خرید میکرد بعدش یه دختره رفت تو منم داشتم از پشت پنجره نگاه میکردم اون لحظه داشتم دیوونه میشم همش با خودم میگم این همه دختر خوشگل بیرون ریخته حتما همش داره به اونا فک میکنه
چمیدونم صب تا شب تو خونم حتی اگه خودمم تنها باشم برم بیرون زنا و دخترای خوشگل و ببینم حس خفگی پیدا میکنم همش ازون فکرا میکنم از ترسم الان ۱ ساله از خونه نرفتم بیرون
مثلا تازه عروسم
نه تولد میرم ن عروسی ن تفریح هیچ جا
الانم ک میبینید دیگه دارن لخت در میان بیرون
خیلی داعونم خیلی ناامیدم همش میگم بالاخره شوهرم یه روزی بم خیانت میکنه
خیلی عاشقشم اما خیلی ادیتش میکنمو باعث شده ک زده بشه