دلم به شدت شور ميزد تو وجودم غوغايي به پا بود آخه تا حالا از اين کارا نکرده بودم داشتم خط قرمز هايي که در فرا خودم بودو زير پا ميذاشتم حس هاي متفاوت با وجدانم در افتاده بودن يکي در وجودم ميگفت:«چرا اومدي احمق اگر يه آشنا ببينتت چي؟برگرد تا دير نشده» اگر مامان و بابا بفهمند؟...واي اونا هيچي نعيمو بگو مامور عذاب واي اون قيافه اي که در تصور فانتيزيم شبيه يکي از هيولا هاي موذي کارتون هيولاها بود اومد تو ذهنم اگر بفهمه خون به پا ميکنه کلا براي نعيم هميشه همه کاراي من عيب بود ولي وقتي همون کارا رو خودش انجام ميداد خير بود اه بره گمشه اصلادوست داشتم بيام –آينده ات چي؟