زایمانم طبیعی بود حالا بماند خوش و خرم رفتم بیمارستان ب زور بستریم کردن منم خوشحال ک بچمو میبینم سرم رو بستن ۳۹هفته و ۳روزم بود ۱سانت بود دهانه رحم خلاصع اتاقم خصوصی بود و تر تمیز
نهارمو خوردم با وجودی ک گفتن هیچی نخور از استرس گشنم بود و از ۳ظهر ک بستری شدم تا ۱۱شب۲پرس بیمارستان ک یکیش مال مامانم بود یکیش مال خودم شامم دو پرس دو پرسم شوهرم جوجه خرید مامان بیچارم هیچی نخورد عین هیولا فقط میخوردم مامانمم غر میزد ک دکترا گفتن نخور کلی اجیل و فلان خلاصه اصلا سیر نمیشدم همش۶۲کیلوهم بودم خلاصه اومدن معاینه ۱۰شب گفتن افرین۳سانتی اصلا درد نداشتم نصف شب همش تلو زدم بخوابم ک نشد از استرس هم اینکع مهمون ۹ماهمو میبینم نصف شب ی معاینه دیگ کردن گفتن افرین ۴سانتو رد کردی شب ۸صبح گفتم مامان من دیگ نمیتونم صبحونه بخورم استرسم شدید شده و نمیتونم لب بزنم برو با شوهرم صبحانه منم بخورید اینا رفتن منو ی ماما داشت رو شکمم دستکاری میکرد ک نمیدونم چ حرکتی زد ک اولین دردم شروع شد