چند وقت پیش متوجه شدیم که یکی از بیضه های پسرم بالاست و دکتر گفت باید عمل بشه خیلی غصه خوردم و گریه کردم به پدر شوهر مادرشوهرم گفتیم به کسی نگین گفتن باشه همچنین به برادر شوهرم.دلیلش هم اینه که خانواده شوهرم هر چیزی رو خیلی بزرگ میکنن و حتی اگه این بچه بزرگ بشه و ازدواج بکنه این قضیه رو یاداوری میکنن.. بعد دیدم برادر شوهرم با کمال پرویی رفته به عمه های شوهرم گفته.جاریمم به کل خانواده خودش و حتی به بچش جاریم میگفت اگه اذیت بکنی مثل آروین میبرمت اتاق عمل که بچه جاریم هر جا نشست گفت آروین رفته اتاق عمل خیلی ناراحت شدم رفتم خونه پدرشوهرم خودمو ناراحت گرفتم باهشون خیلی سرسنگین تا بفهمن عصرش برادر شوهرم زنگ زده به مادرشوهرم که چرا ناراحت بود باهامون بعد شوهرم واسه اینکه اونا ناراحت نشن الکی گفت که از شما ناراحت نبود ما قبل اومدن با هم بحث کردیم از اون ناراحت بود..