دوستش حرف های جدیدی گفت، مشاور حقوقی بود و تعهدات قرار داد به نظرش عجیب بودن.
کلافه شده بودم، باهام اومد تا سوار بشم ، گفتم امیر خودت یه کاری کن لطفا، من دوس ندارم جلوش وایسم، اصلان برام خیلی ارزشمند و مهمه، دوس ندارم ناراحتیشو ببینم.
گفت می دونم، باشه بازم سعیمو می کنم، منم نمی خوام ناراحتیتو ببینم.
مسیرمون تقریبا یکی بود، پشت چراغ قرمز پسری که گل می فروخت اومد کنارم می گفت شیشه رو بدم پایین، شیشه رو دادم پایین گفتم، من گل نمی خوام، گفت اون آقا ماشین سورمه ایه اینا رو برای شما خرید، همه ی گل های نرگس دستشو داد به من، ۴ تا بسته بزرگ بود، گفتم همشو خرید، گفت آره
گفتم حالا میشه منم یه شاخشو بردارم بقیشو بدم به خودت؟
گفت باهاش قهری؟ نه نمیشه خانم، دلش می شکنه ناراحت میشه من اگر پسشون بگیرم، ببخشش حالا این بار به خاطر من
گفتم باشه فقط به خاطر خودت
به امیر نگاه کردم که داشت ما رو می دید، لبخند زدم سرمو تکون دادم ازش تشکر کردم، چشمک دوتایی زد .
صبر کردم حرکت کنه، پشت سرش رفتم، رفت سمت مجموعه، منم همون سمتی رفتم ، چند دقیقه بعدش رفتم توی پارکینگ، گل ها رو برداشتم بردم بالا، اصلان توی دفترش نبود، گل ها رو گذاشتم توی گلدونش روی میز ، خانم حقیقی می خندید، گفت خانم دکتر چقدر قشنگ بودن، منتظر نمی مونین دکتر الان میان، گفتم نه ، سلام برسونین بهشون و اومدم سمت خونمون