2777
2789
عنوان

روزهای من

| مشاهده متن کامل بحث + 89325 بازدید | 876 پست
کاش ی جوری با ی تلنگری بخودت بیای

حال هر روز من برزخه، نه می تونم تصمیمی بگیرم نه میشه تصمیمی نگرفت، الان اصلانم از ذهنش یه چیزی گذشته، احساس می کنم توی راند آخر یه مسابقم داره تند تند می گذره زمان، منم همین موقع هاست که ببازم

مونا جان اتفاق مهمی نیفتاده  تو کع با امیر رابطه نداشتی داری الکی خودتو ازار میدی یه واقعیت ای ...

من باهاش در ارتباط نبودم، ولی واقعیت اینه امیر هست، تو زندگی من هر روز هست، هر موقع تصمیم می گیرم که عادی زندگی کنم کمتر از چند روز بعدش یه اتفاقی می افته با امیر برام که حالم دوباره  بهم می ریزه

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

مونا جان اتفاق مهمی نیفتاده  تو کع با امیر رابطه نداشتی داری الکی خودتو ازار میدی یه واقعیت ای ...

زندگی من یه برزخ هر روزه است، برای هیچ کسی ، هیچ کسی نمی خوام که تو این اسارت نامرئی زندگی کنه

سلام دوست عزیز منم پیگیر ماجراتون هستم امیدوارم زودتر صبح بشه این شب براتون ضمن اینکه خیلی حواستو ...

سلام ، ممنون از یادآوری تون، من یه سری از چیزا رو اضاف و کم میگم امیدوارم که شناسایی نشم واقعا.

تصمیم من نبوده که امیر بیاد ولی الان با همه ی توجهش هست

سلام مونا  بهت حق میدم بابت حال بدت.. و خوشحالم که راحت گریه کردی..  مونا تو یکبار زندگ ...

سلام رستاک جان، ممنونم از همدلی ت، من چندین بار این راهی که گفتی رو رفتم ولی دوباره ناگزیر با امیر مواجه میشم، برام کنترل احساسم به امیر خیلی سخت و انرژی بره، تمام ذهنم درگیره که اشتباهی نکنم،

تا الان شجاعت تصمیم رو نداشتم، در باطنم دوس دارم همین شرایط باقی بمونه ولی مطمئن باشم شرایط پایداریه و هر لحظه ممکن نیست طوفانی به پا بشه

سلام مونا جون درسته شرایط خیلی سختی داری ولی خوشبختانه همسرتون فوق‌العاده متمدنانه با این قضیه برخور ...

سلام گیسوجان، به نظرم خودمم همسرم واقعا انسانه، شرایط جوری میشه که نمی تونم فاصله م باهاش رو حفظ کنم، همسرم گفتن هفته ی دیگه یه سفر کوتاه با امیر برم برای بررسی پیشنهاد یه شراکت، من که گفتم فعلا حالم  مساعد سفر نیستم و نرفتم ولی فکر اینکه باهاش برم سفر واقعا برام کابوسه، فکر اینکه تو ذهن اصلان چی می گذره، فکر آینده این رابطه، همچیز ،…برام مبهمه و ترسناک 

من سردرگمی الان  تو  درک نمیکنم همه چیز خوب پیش رفته و اون طوفان بلایی ک تصور میکردی رو خ ...

جدی میگی؟ یعنی به نظر  شما شرایط من سخت نیست واقعا؟ من فکر می کنم این ارامشه قبل از طوفانه یا موقتی این بحران گذشته، بعدی بزرگتر و جدی نره،….

یعنی فکر می کنی من دچار بزرگ بینی یا کج فهمی واقعیت شدم؟ 

سلام گیسوجان، به نظرم خودمم همسرم واقعا انسانه، شرایط جوری میشه که نمی تونم فاصله م باهاش رو حفظ کنم ...

چرا بعد اون اتفاق همسرتون همش داره یه شرایطی فراهم میکنه که تو و امیر باهم باشید هدفش چیه از این کار یکم عجیبه واسم

چرا بعد اون اتفاق همسرتون همش داره یه شرایطی فراهم میکنه که تو و امیر باهم باشید هدفش چیه از این کار ...

نمی دونم واقعا، بهش فکر کردم شاید بیشتر از این چیزی که فکر می کنم می دونه

نمی دونم واقعا، بهش فکر کردم شاید بیشتر از این چیزی که فکر می کنم می دونه

قطعا پشت این کارا امتحان کردن شما و امیر تو شرایط مختلفه نمیدونم انگار دنبال اثبات یه چیزایی به خودشه خلاصه موناجون یه مدت خیلی سعی کن حواست به رفتارت باشه تو برخورد با امیر خیلی محافظانه عمل کن حداقل تا یه مدت اینجوری باش که خیال همسرت راحت بشه که چیزی بینتون نیست حتی وقتی تو ماشین امیر تنهایید یه جوری برخورد کن انگار همسرتم هست یعنی انقدر این رفتارو تکرار کن که همیشه یه دیواری بین تو و امیر باشه حتی وقتی همسرت نیست نذار خیلی راحت باشه باهات تروخدا به خاطر زندگیت اینکارو بکن زندگی قشنگی داری همسرت خوبه حیفه مراقبت کن از دستت نره

قطعا پشت این کارا امتحان کردن شما و امیر تو شرایط مختلفه نمیدونم انگار دنبال اثبات یه چیزایی به خودش ...

درست میگی گیسوجان، این فکر خوبیه، من با بقیه دوستام خیلی بیشتر از امیر راحتم ولی وقتی با امیر تنها میشم احساس گناه و عذاب وجدان دارم.

همینه که میگی همسرم اگر بد بود دلم نمی سوخت برای خودمون، خیلی خوبه همین اذیتم می کنه که اشتباهی نکنم

جدی میگی؟ یعنی به نظر  شما شرایط من سخت نیست واقعا؟ من فکر می کنم این ارامشه قبل از طوفانه ...

برات اینجوری می نویسم...

تو توی موقعیتی هستی و سعی میکنی با تمام احساست برامون بنویسی مامخاطبین از دور داریم داستانتو تصور میکنیم مثل یک فیلم ...

درون منا ی داستان پر از آشفتگی و فکر و حس های ضد و نقیض هست و هیچ حرفی آرومش نمیکنه

هیچ حرفی رو قبول نمیکنه شاید فکر میکنه کسی نمیتونه موقعیتش رو درک کنه...

هر کس طبق موقعیت و گذشته اش خودشو میزاره جای مناو راهکار میده بهش

اما منای سعی داره به همه بفهمونه که گیج شده و نمیتونه تصمیم درستی بگیره

این دفعه برعکس تو بشین پای گوشی و فک کن داری داستان زندگی ی غریبه رو میخونی...

پر رنگ ترین حالت رو برات مینویسم

مثلا زیبا دختر داستانمون باشه

زیبا چند سال با امیر زندگی کرده اصلا ب فرض ازدواج کرده و بعد دوسال طلاق گرفته( میگم ازدواج چون پیوند احساس عمیق تره)

زیبا و امیر همو دوست داشتن اما بنا ب شرایط خاصی باید جدا میشدن

چند سال بعد زیبا دوباره عاشق میشه و با ی پسر خوب از همه لحاظ ازدواج میکنه و ثمره عشقشون میشه ی دختر ناز

بعد یکسال همسر سابق زیبا برمیگرده و با همسر فعلی اون شریک میشه و روابط خانوادگی شروع میشه

زیبا دائما در مواجه با همسر سابق اش استرس میگیره کنترل هیجانات براش سخت میشه....


اما همسر سابق دائما بهش میگه من مراقبتم حواسم بهت هست اون میدونه که زیبا با حضورش داره اذیت میشه خیلی ناراحت و نگرانه اما بازم دائم غافلگیرش میکنه و میخواد بهش بگه همش حواسم بهت هست

با وجود اخطار هایی که زیبا بهش داده که نگران زندگیشه نگران برخورد ها و آینده اس 

همسر سابق فقط میگه من هستم مراقبتم منم ناراحتم از نگرانی تو

و همسر فعلی که تلاش میکنه با حرفاش خیلی هوشمندانه بفهمونه که زیبا رو دوست داره عمیقا و گذشته اهمیتی ندارهو الانه که با زیبا احساس خوشبختی میکنه و با وجود چیزایی ک حس کرده بازم ب زیبا اعتماد کامل داره

حس میکنه زیبا هم تمام وجودش برای همسرشه

زیبا دائما در مواجه با موقعیت ها ی دیداری با همسر سابق قرص میخوره تا خونسردیشو حفظ کنه آروم باشه استرس همه وجودشو گرفته و حتی نمیتونه لحظه ای از خوشبختیش لذت ببره

.

.

.

.

.

برداشتت از نوشته من چیه؟؟؟

چی باعث اینهمه هیجان میشه ؟

ترس از اینکه اصلان گذشته رو بفهمه؟

رعایت رفتار که دل امیر نشکنه یوقت؟ 

کی حاضره آنقدر خودشو عذاب بده؟

چرا منا باید تمام فشار رو تحمل کنه و بار رو بدوش بکشه؟

مگه منا چکار کرده؟اصلا چی کاره اس تو شرایط بوجود اومد

.

.

.

.

تمام این فشار و استرس سهم امیر هست نه تو

تمام این نگرانی ها باید مال اون باشه

چرا قسمت خیلی خودخواه شخصیت امیر رو نمیبینی...

امیر منتظر چیه؟؟

صبر کرده چی رو تماشا کنه؟

گذشته احساسی که داشتین ی روزش هم بر نمیگرده اون روزا تموم شدن حتی ی لحظه یادآوریشم اشتباهه خود  آزاری میشه

مثل کسی که عزیزشو از دست داده و دائما با خاطراتش مشغوله تا خودشو مریض کنه ...اون برنمیگرده..فقط طرفی که زنده است بیمار میشه...تنها راهش اینه ک به خاطرات وگذشته فکر نکنه چون عزیز اش دیگه برنمیگرده

.

.

مشاورت میتونه ی جلسه با امیر صحبت کنه

بدون اینکه بهش بگه تو چند ساله درگیری

فقط از طرف خودش زنگ بزنه ی قرار بزاره باهاش و بفهمونه که تو داری نابود میشی این وسط

و اگه بازم امیر موندن رو انتخاب کنه معلومه ن عاشقته نه حتی دوستت داره

تمام استرس و فشار رو بنداز رو امیر 

تو زندگیتو پیش ببر 

اونه که باید زودتر ی تصمیمی بگیره

مصرف قرص هم خیلی بهت صدمه میزنه در لحظه آرومت میکنه و وای به عوارضش...

یکم خودتو دوست داسته باش با خودت مهربون باش🌹




ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2791
2779
2792