2777
2789
عنوان

روزهای من

| مشاهده متن کامل بحث + 89275 بازدید | 876 پست

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

دلم نمی خواست هیچ کس رو ببینم، دلم نمی خواست با کسی حرف بزنم، دلم می خواست برم تو اتاق، پتو رو بکشم روی سرم و بمیرم، انگار هیچ موقع اصلا به دنیا نیومدم.آروم، ساکت،راحت،


ولی قابل انجام نبود برام؛اصلان میومد خونه، ولی من دوس نداشتم باهاش مواجه بشم، نمی دونستم می خواد چی بگه، باید چی جواب بدم، باید چکار کنم حالا.

زنگ زدم به مامانم که برم آوا رو بیارم خونه، با وجود آوا حواسمون می رفت سمت اون فضا شاید سبکتر میشد، مامانم گفت اصلان گفته اگر خواستی آوا ببری نذارم، خودت خسته ای برو استراحت کن با شوهرت باش بچه که جاش اینجا خوبه.

اصلان جلوجلو دستمو خونده بود، می خواست تنها باشیم، بهم قبلا هم گفته جلوی آوا بگومگو نمی کنیم، واقعا هم رعایت می کرد منم چیزی اگر می گفتم اگر آوا بود جور دیگه ای جواب می داد.

هنوز از اثر قرص هایی که برای خوابیدن خورده بودم گیج بودم، داشتم فکر می کردم چرا باید این اتفاق می افتاد، من حتی به این زندگی که همش تو رنج بودم هم راضی بودم، الان اصلان شاخک هاش تیز شدن به این موضوع، احساس می کردم زندگیم یه بادکنکه که دیگه خیلی نزدیکه به ترکیدن.

اگر می ترکید چی؟

صدای کلید اومد که توی قفل می چرخید،


صورتشو می شناختم، خسته بود، با اینکه لبخند می زد و به نظر پرانرژی می اومد ولی صورتش خسته بود، حتی نگاهش

بغلم کرد، بوسید، گفت دوستم زنگ زده امشب بریم پیششون ،قرار شده ببینم برنامت چجوره بهشون خبر بدم ،پایه ای بریم؟

نگاش کردم رفتم سمت آشپزخونه تو همین چند ثانیه فرصت تا برسم به آشپزخونه می خواستم متوجه بشم بیینم منظورش چیه، گفتم آره فکر بدی نیست، میریم، من زنگ بزنم گلفروشی یا خودت زحمتشو می کشی، گفت اگر میشه خودت زنگ بزن.

پرسیدم چه خبر ، گفت سلامتی عزیزم،خبری نیست که نشنیده باشی ،همونا هم ارزش دوباره شنیدن ندارن.

دست و پاهام یخ کرده بود، چیزی جواب ندادم. گفتم به شرکت زنگ زدی که بگی منصرف شدیم از همکاری؟ گفت اره،بهشون خبر دادم، یکم به نظرم ناراحت شدن، مهم نیست درستش می کنیم یه مدت دیگه.

براش دمنوش بردم، دستمو گرفت، گفت بشین، گفتم برم آماده شم بعد بیام؟

گفت نه، بشین. عجله که نداریم،

نشستم پیشش، گفت: من با تو خیلی احساس خوشبختی می کنم، خواستم بدونی اینو.بوسیدم، منم بوسیدمش

گفت حالا برو آماده شو‌

توی راه در مورد آوا صحبت کرد، گفت دلش براش تنگ شده بوده، براش هدیه گرفته رفته خونه ی مامانم یکم پیشش بوده اومده،

گاهی دلم می خواست اصلان بابای من بود، قوی بود، محکم، برای هر چیزی میشد بهش تکیه کرد، مراقب بود، میشد کنارش آروم و خوشحال بود

همه ی چیزهایی که من تو بچگیم نداشتم، من عاشق بابای مظلوم خودم بودم ولی تکیه کردن بهش؟ نه هیچ وقت نتونستم، بمیرم برای خودم و بابام و سختی هامون.

این فکرا که از سرم گذشت، اشکم ریخت.

جرات کردم دستای اصلانو بگیرم، توی مهمونی هم خیلی حواسش به من بود، عین روزهای اول باهم بودنمون. با همون نگاه و صورت خسته ازم مراقبت می کرد.

حواسم جای دیگه بود، فک می کردم من با ازدواج با اصلان شاید یه خوشبختی رو به دست آوردم ولی اصلان چی؟

از ازدواج با من چی نسیبش شد؟ یه زن افسرده؟ همین؟

در ظاهر سعی می کردم لبخند بزنم، نگران بودم ناراحتی مو کسی ببینه، چون اگر ازم می پرسیدن، چیزی شده، ناراحتی؟ شک داشتم بتونم جلوی اشکمو بگیرم.

صدای موزیک رو زیاد کرده بودن، اصلان به دوستش گفته بود آهنگ رقص دوتایی عروسی مونو بذاره، دستمو گرفت که برقصیم، دلم می خواست هر بار که پلک می زنم توی همون جشن چشمامو باز کنم، که دیگه این راه رو نیام که اینجا نرسیم.

دلم می خواست بشینم پیش کسی زار زار گریه کنم، ولی به جاش به مسیرمون تا خونه خیره شده بودم .اصلان نمی رفت سمت خونه، داشت تو خیابون ها که نم نم بارون هم میومد می چرخید، مسیر ۱۰ دقیقه ای رو بعد از ۲ساعت رسیدیم.

حواسم بود اصلان نبینه، چندتا قرص خوردم و خوابیدم.

امروز صبح ساعت ۹ اصلان بهم زنگ زد که ظهر برم مجموعه ، گفتم میشه نیام، خسته ام دیر خوابیدم.گفت اگر میشه بیا، واجبه

تلفنو قطع کردم، چند دقیقه بعد پیام داد که از امیر خواستم بیاد دنبالت، لطفا حتما با امیر بر هم بیاین.

حتی نبض توی سرم رو هم حس می کردم، صورتم داغ شده بود، پیامشو دوباره خوندم، باید جواب می دادم، حتما دیده بود که پیامشو خوندم،

به خودم شک کردم، رفتم شماره اصلانو تو گوشیم چک کردم، درست بود، جواب دادم، باشه عزیزم.

چی انتظارمو می کشید توی این روزها، چرا تمام نمیشدن پس،امیر پیام داد گفت من نیم ساعت دیگه می رسم بهت

گفتم اصلان گفته جلسه ظهره.

گفت می دونم موناجان، من نیم ساعت دیگه می رسم ، شما هر موقع که تونستی بیا پایین.

دوش گرفتم ، خیلی فرصت نداشتم آماده بشم، اگر جلسه بود، دلم می خواست خیلی خوب به نظر برسم بعد از این حرفا.

لباس هایی که خیلی کمتر می پوشیدم رو برداشتم پوشیدم.حالت تهوع داشتم، دلم مثل سیر و سرکه می جوشید، هزار فکر و خیال تو سرم میومد و می رفت، ولی هر چند ثانیه از خودم می پرسیدم چرا گفته با امیر برم.نمی دونم امیر چرا گفته بود زودتر میاد ولی برای من خوب بود، نمی تونستم تحمل کنم خونه رو.

۴۵ دقیقه بعد پایین بودم.

در ماشین و باز کردم نشستم، احتمالا معنی نگاهش این بود چقدر خوبی، ولی حتما دید حالم خوب نیست موقعیت مناسبی نبود همچین حرفی بزنه.

پرسید حالم چطوره؟ گفتم افتضاح، از این بدتر نبودم تا الان،

گفت نگرانی؟ گفتم اره، گفت احتمالا برای قدرت نماییه، پیش کارمندا می خواد بگه حرفتون برام مهم نیست.

بارون یواش یواش می اومد، پلی لیستش باب حال من بود، سرمو برگردونده بودم به کنار، بیرونو نگاه می کردم، اشکام می ریختن تند تند، امیر سرشو آورد جلو منو نگاه کرد، با دستش صورتمو برگردوند سمت خودش، گفت داری گریه می کنی؟ حالا که دیده بود دیگه برام مهم نبود، با زق زق گریه کردم، صورتمو گرفته بود بین دستام و گریه می کردم، بلند بلند

نگاش نمی کردم ولی حس می کردم ناراحت و کلافه است

خیلی گریه کردم ، اونم پشت به پشت سیگار می کشید، گفت حالت بده؟ گفتم اره، گفت منم همین طور ولی گریه نکن ، برام سخته دیدنش

بیشتر از یک ساعت گریه کردم ، ساعت حدود ۱۱بود دیدم ایستاده دم در خونمون

گفت برو بالا خودتو آماده کن باید بریم پیش اصلان، گفتم من خوبم بریم

گفت اینجوری که نمیشه، تو آینه ببین خودتو

دیدم چشمام ورم کرده قرمز شده، همه ی آرایشم پاک شده.

پیاده شدم، تو آسانسور یادم اومد یه روزی این زندگی آرزوم بود ولی الان برام زهر شده، تکیه دادم به دیوار آسانسور تا برسه

صورتمو شستم، دوباره آرایش کردم، اومدم پایین، امیر نبود، دیدم از سر کوچه داره میاد، سوار شدم، دیدم کیکی که دوس دارم رو رفته گرفته یکم از کیک رو خوردم،به اصلان زنگ زد که ما داریم می آییم.

توی پارکینگ مجموعه بهم نگاه کرد گفت دنیا که با ما خوب تا نکرده، ولی غمت نباشه، من همیشه پیشتم

گفتم یکی از غم هام همینه

دوتامون لبخند زدیم.دوباره چشمک دوتایی زد.چقدر هممون خسته بودیم ، چقدر

اصلان و بقیه تو سالن کنفرانس بودن ، امیر درو باز کرد رفتم داخل،خودشم با هام اومد، نگاهای کارمندا متعجب بود، ولی جرات نکردن حتی به هم نگاه کنن.

تمام جلسه حواسم جای دیگه بود، تمام که شد،با امیر و اصلان رفتیم دفترش، هر دوتاشونو می شناختم، چقدر درست و حسابی بودن، این زندگیه  حق ما نبود، این دردی که نمی دونم باهاش چکار کنم حق من نبود.

با اصلان برگشتم خونه و دوباره سعی کردم با قرص از یادم ببرم که چی سرم اومده

سبک نوشتنتون شبیه کاربر شیرین، سنگی بر گور خاطرات ،زیبا و دلنشین هست. بحث قرارداد رو که مطرح کردید ب ...

ممنونم، من اون موقع سایت بودم ولی داستانشونو یادم نیست متاسفانه

کاش به جایی برسه این کشتی طوفان زده

خیلی ناراحت شدم برات عزیزم، چقدر همه چیز قاطی شد ذهنتون مشغول شد اما اصلا نترس شما که کاری نکردید ا ...


ممنونم از همدلیت،به نظرم این گره داره کورتر هم میشه

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792