امروز صبح ساعت ۹ اصلان بهم زنگ زد که ظهر برم مجموعه ، گفتم میشه نیام، خسته ام دیر خوابیدم.گفت اگر میشه بیا، واجبه
تلفنو قطع کردم، چند دقیقه بعد پیام داد که از امیر خواستم بیاد دنبالت، لطفا حتما با امیر بر هم بیاین.
حتی نبض توی سرم رو هم حس می کردم، صورتم داغ شده بود، پیامشو دوباره خوندم، باید جواب می دادم، حتما دیده بود که پیامشو خوندم،
به خودم شک کردم، رفتم شماره اصلانو تو گوشیم چک کردم، درست بود، جواب دادم، باشه عزیزم.
چی انتظارمو می کشید توی این روزها، چرا تمام نمیشدن پس،امیر پیام داد گفت من نیم ساعت دیگه می رسم بهت
گفتم اصلان گفته جلسه ظهره.
گفت می دونم موناجان، من نیم ساعت دیگه می رسم ، شما هر موقع که تونستی بیا پایین.
دوش گرفتم ، خیلی فرصت نداشتم آماده بشم، اگر جلسه بود، دلم می خواست خیلی خوب به نظر برسم بعد از این حرفا.
لباس هایی که خیلی کمتر می پوشیدم رو برداشتم پوشیدم.حالت تهوع داشتم، دلم مثل سیر و سرکه می جوشید، هزار فکر و خیال تو سرم میومد و می رفت، ولی هر چند ثانیه از خودم می پرسیدم چرا گفته با امیر برم.نمی دونم امیر چرا گفته بود زودتر میاد ولی برای من خوب بود، نمی تونستم تحمل کنم خونه رو.
۴۵ دقیقه بعد پایین بودم.
در ماشین و باز کردم نشستم، احتمالا معنی نگاهش این بود چقدر خوبی، ولی حتما دید حالم خوب نیست موقعیت مناسبی نبود همچین حرفی بزنه.
پرسید حالم چطوره؟ گفتم افتضاح، از این بدتر نبودم تا الان،
گفت نگرانی؟ گفتم اره، گفت احتمالا برای قدرت نماییه، پیش کارمندا می خواد بگه حرفتون برام مهم نیست.
بارون یواش یواش می اومد، پلی لیستش باب حال من بود، سرمو برگردونده بودم به کنار، بیرونو نگاه می کردم، اشکام می ریختن تند تند، امیر سرشو آورد جلو منو نگاه کرد، با دستش صورتمو برگردوند سمت خودش، گفت داری گریه می کنی؟ حالا که دیده بود دیگه برام مهم نبود، با زق زق گریه کردم، صورتمو گرفته بود بین دستام و گریه می کردم، بلند بلند
نگاش نمی کردم ولی حس می کردم ناراحت و کلافه است