به #یاد# تو
#قسمت_چهارم
میگم تو برو مخ رئیس رو بزن شاید از این ترشیدگی در بیای.
برو گمشو خودت ترشیده ای من اگه اهلش بودم مخ هیرادو میزدم.
-بیتا بدون شوخی تو واقعا از هیراد خوشت نمیاد
-اصلا موضوع خوش آمدن نیست من فعلا قصد ازدواج ندارم.
-چرا؟
-دلیل خاصی نیست.
-پای کسی درمیونه.
-نه.
-پس چی نکنه یک عشق مرموزه.
دلم داشت زیرو رو میشد.
-میشه خواهش کنم دراین باره حرف نزنیم.
-باشه هر جور دوست داری.
-فرشته از دستم ناراحت نشو من واقعا دست خودم نیست.
اشکالی نداره عزیزم.
تا مقصد هیچ کدوم حرفی نزدیم.
تو پاساژو گشتیم تا من با کمک فرشته یک لباس عسلی خریدم که حالت عروسکی بود با یک کمربند پهن روش
استینشم حالت کوتاه کمی پف دار بود
به اندام الغرم خیلی میامد.فرشته گفت واقعا مثل عروسک شدی
بعدم یک کفش پاشنه بلند هم رنگ لباسم خریدم.
وقتی به خونه رسیدم ساعت۸بود.
تینا و بابا و مامان تو حال بودن داشتند تلویزیون نگاه میکردن.
-سالم.
-ممنونسالم مادر خسته نباشی.
تینا-لباس خریدی.؟
-اره.
-مامان منم لباس میخوام من فردا چی بپوشم.
-تو مگه لباس نداری؟
-نه.
-پس اون صورتیه چیه؟
-اونو که قبال پو شیدم.
-مگه هر لباسی رو باید یک دفعه بپوشی.
-چجوری خودت لباس خریدی.
-من لباس نداشتم تازه مگه من همسن توام.
-تو ۱۶ سالته.من ۲۵سالمه.خودتو هر دفعه باید بامن مقایسه کنی.
-مامان نگاش کن.
راست میگه تینا مگه هر لباسو باید یک بار بپوشی بیتا بزرگتره با تو فرق داره تازه ما شاید فردا نریم تولد.
-چرا مامان من میخوام برم.
-اخه خالت خونشون مهمونی گرفته مارو دعوت کرده زشته نریم.
-من با بیتا میرم شما برید خونه ی خاله.
-نه بیتا نیست تو باید با ما بیای.
مامان و تیناداشتن باهم جرو بحث میکردن من از پله ها بالا می رم.
وارد اتاقم شدم لباسامو در اوردم خودمو پرت کردم رو تخت خیلی خسته بودم.فردا کلاس نداشتم آخر هفته بود
ولی از صبح با آرزو قرار داشتم . میخواست بره آرایشگاه منم با خودش میخواست ببره. چشمام سنگینی میکرد
...
باصدای زنگ گوشیم از خواب پریدم.
ساعت ۹صبح بود. چقدر خوابیده بودم از دیشب که خوابم برد دیگه بیدار نشده بودم.
گوشیمو از تو کیفم در اوردم.
-بله بفرمایید؟
-ببخشید مثل اینکه بد موقع مزاحم شدم.
-شما.!؟!
من زمانی هستم.هیراد زمانی.
تعجب کرده بودم
.-خانم رضایی صدامو میشنوید.
-ببخشید اره. تعجب کردم شماره ی منو از کجا اوردین؟؟!
من معذرت میخوام شمارتونو آقای احمدی از فرشته خانم گرفتن.راستش اگه واجب نبود مزاحم نمی شدم.
من برای کاری آمدم شمال میخواستم ببینم فکراتونو کردید راستش شریکم از خارج آمدن میخواستم قبل ورود
به شرکت همه چی مرتب باشه.
-بله من مشکلی ندارم فقط همون ساعت کلاسامه که باید باهاتون هماهنگ کنم.
من گفتم که مشکلی نیست خوشحالم که همکاری با شرکت رو قبول کردید.
خواهش میکنم بهر حال برای منم خوبه.
ممنونم پس شنبه تو شرکت میبینمتون ادرسو براتون اس ام اس میکنم.بازم از اینکه بد موقع مزاحم شد
معذرت میخوام.
-خواهش میکنم اشکالی نداره خدا حافظ.
گوشی رو قطع کردم فرشته ی لعنتی بهش گفتم شمارمو به کسی نده باز همه جا پخش میکنه.
ولی اشکال نداره بالاخره که میرفتم شرکت می فهمید.
از جام بلند شدم.دستو صورتمو شستم رفتم پایین.مامان تو اشپزخونه بود.
-سالم مامان .
سلام مادر چرا دیشب هرچی تیناصدات کرد بیدار نشدی.
-اصلا نفهمیدم اینقدر خسته بودم که صداشو
نشنیدم.
-به خودت نگاه کردی شدی پوست استخون اگه کسی چند سال پیش دیده باشدت نمیشناستت از بس لاغر
شدی.
-مگه بده از چاقی بهتره که.
-اره بهتره نه اینکه از لاغری هم بمیری.
رفتم تو فکر.
بهم گفته بود خودتو تو آیینه نگاه کردی .
آدم بدش میاد بهت نگاه کنه چه برسه که دوستت داشته باشه. دستام یخ کرد. رنگم یک لحظه پرید
از یاد آوری حرفاش بعد این همه سال بازم دچار استرس میشدم.
-چی شد مادر چرا رنگت پریده. بیا صبحانه بخور .