2777

یاد #

برای هشتگ "یاد" 20 مورد یافت شد.

کاش آدما می تونستن هر چی تو درونِشونه؛ فریاد بزنند...

"دیوانه" بودن خوبه؛ "دَرهَم" بودن نه...

دیوانه‌ام بخوان که به عقلم نیاورند!
دیوانه‌یِ "تو" است که عاقل نمی‌شود...

زنده-یاد-نجمه-زارع#  



زیبایی عکاس چنان بود که در عکس؛
از خویش شدم غافل و انگشت گزیدم...
#پوریا-شیرانی‍ ‍ 

دیدمت چشمِ تو جا در چشم هایِ من گرفت
آتشــی یک لحــظه آمد در دلـــم دامن گرفت
آنقدر بی اختیـــار این اتفــاق افتاد کـــه؛
این گناهِ تازه یِ من را خدا گردن گرفت!
در دلم چیزی فرو می ریزد آیا عشق نیست؟!
این کــــه در اندامِ من امـــروز باریدن گرفت؟

زنده-یاد-نجمه-زارع#  

هر چه این احساس را در انزوا پنهان کند؛
می تواند از خودش تا کِی مرا پنهان کند؟

عشق، قابیل است! قابیلی که سرگردان هنوز؛
کشته یِ خود را نمی داند کجا پنهان کند...!

در خودش، من را فرو خورده ست، می خواهد چه قدر؟!
ماه را بیهوده؛ پشتِ ابرها پنهان کند؟!

هرچه فریاد است از چشمانِ او خواهم شنید!
هر چه را او سعی دارد بی صدا پنهان کند...

آه! مردی که دلش از سینه اش بیرون زده ست!
حرف هایش را، نگاهش را، چرا پنهان کند؟!

خسته هرگز نیستم، بگذار بعد از سال ها؛
باز من پیدا شوم، باز او مرا پنهان کند...


زنده-یاد-نجمه-زارع#  

ساعت دو شب است که با چشمِ بی رمق
چیزی نشسته ام بنویسم بر این ورق
چیزی که سال هاست تو آن را نگفته ای
جز با زبان شاخه گُل و جلدِ زرورق
هر وقت حرف می زدی و سرخ می شدی
هر وقت می نشست به پیشانی اَت عرق
من با زبانِ شاعری ام حرف می زنم
با این ردیف و قافیه های اَجَق وَجَق
این بار از زبان غزل کاش بشنوی
دیگر دلم به این همه غم نیست مستحق
من رفتنی شده؛ تو زبان باز کرده ای
آن هم فقط همین که: برو در پناه حق...

زنده-یاد-نجمه-زارع#

به #یاد#‍ تو


#قسمت_چهارم


میگم تو برو مخ رئیس رو بزن شاید از این ترشیدگی در بیای.

برو گمشو خودت ترشیده ای من اگه اهلش بودم مخ هیرادو میزدم.

-بیتا بدون شوخی تو واقعا از هیراد خوشت نمیاد

-اصلا موضوع خوش آمدن نیست من فعلا قصد ازدواج ندارم.

-چرا؟

-دلیل خاصی نیست.

-پای کسی درمیونه.

-نه.

-پس چی نکنه یک عشق مرموزه.

دلم داشت زیرو رو میشد.

-میشه خواهش کنم دراین باره حرف نزنیم.

-باشه هر جور دوست داری.

-فرشته از دستم ناراحت نشو من واقعا دست خودم نیست.

اشکالی نداره عزیزم.

تا مقصد هیچ کدوم حرفی نزدیم.

تو پاساژو گشتیم تا من با کمک فرشته یک لباس عسلی خریدم که حالت عروسکی بود با یک کمربند پهن روش

استینشم حالت کوتاه کمی پف دار بود

به اندام الغرم خیلی میامد.فرشته گفت واقعا مثل عروسک شدی

بعدم یک کفش پاشنه بلند هم رنگ لباسم خریدم.

وقتی به خونه رسیدم ساعت۸بود.  

تینا و بابا و مامان تو حال بودن داشتند تلویزیون نگاه میکردن.

-سالم.

-ممنون￾سالم مادر خسته نباشی.

تینا-لباس خریدی.؟

-اره.

-مامان منم لباس میخوام من فردا چی بپوشم.

-تو مگه لباس نداری؟

-نه.

-پس اون صورتیه چیه؟

-اونو که قبال پو شیدم.

-مگه هر لباسی رو باید یک دفعه بپوشی.

-چجوری خودت لباس خریدی.

-من لباس نداشتم تازه مگه من همسن توام.

-تو ۱۶ سالته.من ۲۵سالمه.خودتو هر دفعه باید بامن مقایسه کنی.

-مامان نگاش کن.

راست میگه تینا مگه هر لباسو باید یک بار بپوشی بیتا بزرگتره با تو فرق داره تازه ما شاید فردا نریم تولد.

-چرا مامان من میخوام برم.

-اخه خالت خونشون مهمونی گرفته مارو دعوت کرده زشته نریم.

-من با بیتا میرم شما برید خونه ی خاله.

-نه بیتا نیست تو باید با ما بیای.

مامان و تیناداشتن باهم جرو بحث میکردن من از پله ها بالا می رم.

وارد اتاقم شدم لباسامو در اوردم خودمو پرت کردم رو تخت خیلی خسته بودم.فردا کلاس نداشتم آخر هفته بود

ولی از صبح با آرزو قرار داشتم . میخواست بره آرایشگاه منم با خودش میخواست ببره. چشمام سنگینی میکرد

...

باصدای زنگ گوشیم از خواب پریدم.

ساعت ۹صبح بود. چقدر خوابیده بودم از دیشب که خوابم برد دیگه بیدار نشده بودم.

گوشیمو از تو کیفم در اوردم.

-بله بفرمایید؟

-ببخشید مثل اینکه بد موقع مزاحم شدم.

-شما.!؟!

من زمانی هستم.هیراد زمانی.

تعجب کرده بودم

.-خانم رضایی صدامو میشنوید.

-ببخشید اره. تعجب کردم شماره ی منو از کجا اوردین؟؟!

من معذرت میخوام شمارتونو آقای احمدی از فرشته خانم گرفتن.راستش اگه واجب نبود مزاحم نمی شدم.

من برای کاری آمدم شمال میخواستم ببینم فکراتونو کردید راستش شریکم از خارج آمدن میخواستم قبل ورود

به شرکت همه چی مرتب باشه.

-بله من مشکلی ندارم فقط همون ساعت کلاسامه که باید باهاتون هماهنگ کنم.

من گفتم که مشکلی نیست خوشحالم که همکاری با شرکت رو قبول کردید.

خواهش میکنم بهر حال برای منم خوبه.

ممنونم پس شنبه تو شرکت میبینمتون ادرسو براتون اس ام اس میکنم.بازم از اینکه بد موقع مزاحم شد

معذرت میخوام.

-خواهش میکنم اشکالی نداره خدا حافظ.

گوشی رو قطع کردم فرشته ی لعنتی بهش گفتم شمارمو به کسی نده باز همه جا پخش میکنه.

ولی اشکال نداره بالاخره که میرفتم شرکت می فهمید.

از جام بلند شدم.دستو صورتمو شستم رفتم پایین.مامان تو اشپزخونه بود.

-سالم مامان .

سلام مادر چرا دیشب هرچی تیناصدات کرد بیدار نشدی.

-اصلا نفهمیدم اینقدر خسته بودم که صداشو

نشنیدم.

-به خودت نگاه کردی شدی پوست استخون اگه کسی چند سال پیش دیده باشدت نمیشناستت از بس لاغر

شدی.

-مگه بده از چاقی بهتره که.

-اره بهتره نه اینکه از لاغری هم بمیری.

رفتم تو فکر.

بهم گفته بود خودتو تو آیینه نگاه کردی .

آدم بدش میاد بهت نگاه کنه چه برسه که دوستت داشته باشه. دستام یخ کرد. رنگم یک لحظه پرید

از یاد آوری حرفاش بعد این همه سال بازم دچار استرس میشدم.

-چی شد مادر چرا رنگت پریده. بیا صبحانه بخور .


داغ ترین های تاپیک های امروز