فتنه ی چشمِ تو چندان رهِ بیداد گرفت ..
که شکیبِ دل من ، دامن فریاد گرفت ..
آه از شوخیِ چشم تو ، که خونریز فلک ..
دید این شیوه ی مردم کشی و یاد گرفت ..
منم و شمع دل سوخته ، یارب مددی ..
که دگرباره شب ، آشفته شد و باد گرفت ..
شعرم از ناله ی عشاق ، غم انگیزتر است ..
داد از آن زخمه که دیگر ره بیداد گرفت ..

هوشنگ_ابتهاج#