امشب به پاسِ صحبتِ دیرین خدای را ؛
با او بگو حکایتِ شب زنده داریم ؛
با او بگو چه میکشم از دردِ اشتیاق ؛
شاید وفا کند ، بشتابد به یاریم ؛
ای دل، چنان بنال که آن ماهِ نازنین ؛
آگه شود ز رنجِ من و عشقِ پاک من ؛
با او بگو ، که مهرِ تو از دل نمیرود ؛
هر چند بسته مرگ کمر ، بر هلاک من ؛
ای آسمان، به سوزِ دلِ من گواه باش ؛
کز دستِ غم ، به کوه و بیابان گریختم ؛
داری خبر ؟ که شب ، همه شب دور از آن نگاه ؛
مانندِ شمع سوختم و اشک ریختم ....

فریدون_مشیری#