2777
2789

تاپیک قبلم گفتم هیچ کس نبود

یادم میفته کارهای پدر مادرم

هیچی لباس خورد خوراک نداشتیم  پدرم اکثرا بیکار ما ناهار شام خونه این اون 

هیچ کسم احتراممون نمیکردها

هیچ کس دوسمون نداشت بابام خ بیعار بود همیش بیکار بشدت وحشی و بی منطق ک همش کتک و کاری بود خونمون با مادرم

مامانم تعادل درست حسابی نداشت بددهن بود بشدت مثلا مم ۱۹ ساله بودم میگفت ترشیدی

من همیشه خونه داییم بود چون زندایی زن خوبی بود خونشون خیلی آروم بود و غذا می‌پخت ماهم خیلییییی کم رو بودیم حتی دست ب ی قاشق نمیزدیم اونجا 

یادمه یبار مامانم پیش کلی دوستم تو کلاس منبت کاری اومد پیش اونها آنقدر حرف بارم کرد به دوستهام میگفت این ترشیده و اینجور حرفها

بابام هم بی آبروی معتاد بود که چند بار رفت زندان 

ی کاری کردن زود هر کی اومد ازدواج کنیم با کسایی ک نمی‌خواهیم 

الان مثلا خوب شدن ولی از یادم نمیره آخه من بیست سال موندم اون خونه حتی یپالتو نخریدن بما همش لباسهای این اون پوشیدیم

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792