تاپیک قبلم گفتم هیچ کس نبود
یادم میفته کارهای پدر مادرم
هیچی لباس خورد خوراک نداشتیم پدرم اکثرا بیکار ما ناهار شام خونه این اون
هیچ کسم احتراممون نمیکردها
هیچ کس دوسمون نداشت بابام خ بیعار بود همیش بیکار بشدت وحشی و بی منطق ک همش کتک و کاری بود خونمون با مادرم
مامانم تعادل درست حسابی نداشت بددهن بود بشدت مثلا مم ۱۹ ساله بودم میگفت ترشیدی
من همیشه خونه داییم بود چون زندایی زن خوبی بود خونشون خیلی آروم بود و غذا میپخت ماهم خیلییییی کم رو بودیم حتی دست ب ی قاشق نمیزدیم اونجا
یادمه یبار مامانم پیش کلی دوستم تو کلاس منبت کاری اومد پیش اونها آنقدر حرف بارم کرد به دوستهام میگفت این ترشیده و اینجور حرفها
بابام هم بی آبروی معتاد بود که چند بار رفت زندان
ی کاری کردن زود هر کی اومد ازدواج کنیم با کسایی ک نمیخواهیم
الان مثلا خوب شدن ولی از یادم نمیره آخه من بیست سال موندم اون خونه حتی یپالتو نخریدن بما همش لباسهای این اون پوشیدیم