یه شب مامان و بابام رفته بودن بیرون منم خودم تنها
خلاصه خونه سکوت منم مث همیشه آمده بودم تو نی نی سایت و ول میچرخیدم یهو دیدم صدا میاد از تو کمد مث اینک بزنی بهش بعد گفتم بیخیال چیزی نیست دیدم یکی از لوازم آرایشی از میز آرایشی افتاد گفتم بیخیال حتما جاش بده خلاصه دیدم هعی شدت صداها هعی بیشتر بیشتر میشه منم بیشتر میترسم رفتم بیرون تو خال دیدم صدای شکستن از اتاقم میاد ینی یه شکوی بهم وارد شد ک نزدیک بود سکته بزنم خلاصه دست و پاهام میلرزید و نمیتونستم چ گهی بخورم رفتم تو گوشی آیت الکرسی بیارم بخونم چون موقع ترس اینا بهم آرامش میداد خلاصه شارژ گوشیم ته کشید و نزدیک بود خاموش شه ب آیه دوم نرسیده تموم شد و خاموش!
مث چی میترسیدم رفتم اتاقم گفتم ببینم چخبر شده چی شکسته
رفتم تو اتاق دیدم چراغ خاموش روشنش ک کردم لامپ یه صدا داد ترکید حالا من تو اتاق تاریک گوشی خاموش یهو سنگینی نگاهی حس میکردم دور خودم میچرخیدم دیگ نتوستم بمونم تو اتاق خواستم برم بیرون ک در باز نمیشد عححح لعنتی!!
دیگ واقعا ب نرض سکته رفتم یهو دیدم یکی از پشتش موهام میکشه و دردش ب مغز و اسخونم رسید و از خواب بیدار شدم
دیدم کسی خاطره نمیگ گفتم یه داستان تخیلی رو کنم خسته نباشی ک تا آخرش خوندی دوست عزیزم