بعد سالها دوس داشتن بهم رسیدیم ولی شرایط دوتامونم بد بود نمیشد باهم باشیم اون متاهل بودوبچه داشت ومنم بخاطرش جداشدم از شوهر سابقم دام راضی نبود رنشو ناراحت کنم زندگیشو بهم بزنم ولی دوتامون همدیگه رو دوس داشتیم ونمیدونستیم کاردرست چیه اینکه بفکرخودمون باشیم یابقیه،اون می خواست اززنش جدابشه ولی من نذاشتم کفتم شاید بدرد هم نخوریم ساید ماادمای نه سال پیش نباشیم خلاصه نذاشتم بهش بگه گذشت وگذشت تااینکه دوستس اومد ی سری حرفا بهم زد ک من فکر کردم اون پشیمون شده ازاینکه باهام باشه
گذشت دیگه وبهم زدم رابطرو ب این امید ک بیاد ولی اونم نمیدونست کاردرست چیه نیومد نازمو بکشه ازاینکه به دوستش پیام دادم ناراحت بود چون دوبارقبلش بهم کفت بهش پیام نده منم نمیدونستم دوستش بهم نظر داره ک اصلا اون با ی دختر دیگه بودمنم اج کردم وکارای بچگونه شیش ماه باهم حرف نزدیم تاهفته پیش ک فهمیدم هکم کرده و..،