یاد یه داستانی افتادم یه روز یکی میره غذا ببره بده به نیازمندا توی یه کوچه ی کور و خلوت یه معتاد میبینه بهش میگه بیا بفرما اون نگرفته بوده بهش بیا بابا گیرت نمیاااادااا این طوری غذا منت گذاشته انگار معتاده گفته نمیخواد داداش دست شوما درد نکنه ما نگران نیستیم این نشد خدا خودش میرْفِسته
بعد طرف میره دور سمت ماشین می ایسته میگه اخه کی برا این میاره اینجا غذایی چیزی تا میره به بقیه بده پیدا کن یهویی میبینه چند نفر میان و براش دوتا غذا میزارن با خوش رویی و میرن معتاده بهش از دور میگه دیدی میگم خودش میرفسته