2777
2789
عنوان

داستان زندگی

75788 بازدید | 368 پست

خانما هستین داستان زندگیمو بذارم تازه گذاشتم ولی گوشیم برنامه هاش بهم رخت ادامه ندادم اگر هستین بذارم از قبل تایپ کردم

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون

بفرما تو رو خدا هندی، سرکاری، رمانی نباشه

«وقتی بچه هستی، مدام از تو می‌پرسند: «حالا فرض کنیم همه‌ی مردم خودشون رو انداختن توی چاه. تو هم باید این کار رو بکنی؟». وقتی بزرگ می‌شی ماجرا فرق می‌کنه. آدم‌ها بهت می‌گن: آهای. همه دارن می‌پرن تو چاه. تو چرا نمی‌پری؟!

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

پارت ۱

داستان زندگیم رو قبلا گفته بودم بصورت خلاصه اما الان تصمیم دارم که کاملا با جزئیاتش بگم تا جایی که یادم میاد

اسمم سارا (مستعار ) ما خونواده ی ۸ نفره هستیم ۳ تا برادر و ۳تا خواهر پدر ومادرم  وقتی چشم به دنیا باز کردم جز فقر و تنگدستی وخساست خونواده یادم نمیاد پدرم کار میکرد ولی مادرم بشدت خسیس ما ۸ نفر بودیم که توی اتاق ۱۲ متری زندگی میکردیم اتاق که یه کمد سه دره و یه تی وی داشت حتی یادم میاد این کارتون تی وی رو هم گذاشته بودیم پشت در اتاق تا به عنوان جا لباس از اون استفاده کنیم همه لباسا رو توی اون میگذاشتیم قبلا خونه پدر بزرگم زندگی میکردیم خونه ی بزرگ که سه تا اتاق داشت توی یکی از اتاق ها عموم با زنش بچه ها بودن یکی هم عمه مجردم پدربزرگ ومادر بزرگ ویکی ما عموم کوچک تر از پدرم بود ولی زود خونه خرید و رفت جدا نشست ماموندیم وکلی بدبختی تو اون خونه اینم بگم که پدرم پول داشت ولی جرات خونه خریدن نداشت مادرم هم از این وضع انگار راضی بود توی اون خونه درخت انجیر و توت وانگور بود که هیچ وقت اجازه نداشتیم به اون دست بزنیم چون عمه ام خودش رو صاحب خونه میدونست ومتاسفانه با ما مثل برده رفتار میکرد ولی با خونه ی عموم و بچه های عموم خیلی مهربون بود اونا وقتی میومدن وسر میزدن خونه بابا بزرگ اونا رو میبوسید و قربون صدقشون میرفت ماهم چند بار بواسطه اونا که حق واختیار همچیز رو داشتن توت وانجیر و چیزایی که توی باغ بود میخوردیم

من وخواهرم سمیه ۲ سال تفاوت سنی داشتیم کل بچگی رو با اون گذروندم کلی خاطره ی خوب وبد با هم داریم

پارت ۲

من ۲ تا عمه ی دیگه هم داشتم که ازدواج کرده بودن یکی که سالها بود بچه دار نمیشد تا الان اون عمه ام هم وضع خوبی داشتن که گهگاهی سر میزدن وقتی خبر اومدنشون میرسید عمه ی مجردم کلی تدارک میدید واسه اومدنش من وسمیه اتاق رو جارو میزدیم بعد با کهنه نم دار کل فرش رو مسابیدیم😔حیاط و حتی باغچه ها رو تمیز میکردیم وخونه کلی برق میزد اون فقط غذا میپخت ما هم مواد غذایی رو از مغازه براش میخریدیم خیلی وقتا گیر میداد که این رب یا این   وسیله خوب نیست برید پس بدید وماناچار هم به صاحب مغازه پس میدادیم عمه ام که میرسید ما رو جلوش تحقیر و تخریب میکرد که دخترای برادرم تربیت ندارن و خیلی فضول هستن وقتی غذا رو میپخت خونه عموم رو هم دعوت میکرد و ما از لای در وکنار سفره منشستیم که بلکه یه لقمه غذا به ما بدن اونا هم ته مونده ی غذاشون رو میدادن و ما با خوشحالی میخوردیم ندار نبودیم ولی مادرم حامیمون نبود هیچ وقت پشت ما نبود ....

تفریح ما توی بچگی اب بازی بود نزدیک خونمون یه رود خونه بود که ظهر با هوای گرم میرفتیم و توی اون میپریدیم خونه عموم دوتا پسر ویه دختر داشتن دخترشون مریم همسن وسال من بود  هرروز ظهر میومدن وباهم بازی میکردیم ظهرا میرفتیم طرف رود خونه ما شنا بلد نبودیم فقط داداشم وپسر عموها ... لب رود خونه با هم شنا میکردیم  اون روز مصطفی ومرتضی پسر عموهام  قبول نکردن که مریم با ما شنا کنه هرچی دعواش میکردن ولی اون اصلا گوش نمیدادبه حرفاشون اون موقع ما ۶ ساله بودیم مریم قرار بود سال دیگه بره مدرسه اومد با ماشنا کنه لب رودخونه ریشه درخت بود ما همون ریشه ی دخترا رو گرفتیم وتوی اب بازی میکردیم ودست وپا میزدیم

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون

عکس از صفحه خیلی سخت خوندنش

«وقتی بچه هستی، مدام از تو می‌پرسند: «حالا فرض کنیم همه‌ی مردم خودشون رو انداختن توی چاه. تو هم باید این کار رو بکنی؟». وقتی بزرگ می‌شی ماجرا فرق می‌کنه. آدم‌ها بهت می‌گن: آهای. همه دارن می‌پرن تو چاه. تو چرا نمی‌پری؟!

پارت ۴.

یه روز کلاس پنجم یا چهارم بودم معلم ازمون عکس خواست اونایی که زرنگ کلاس بودن میخواستن توی کتابی چاپ کنن فک کنم اسم کتاب ستارگان جنوب بود ولی هرچی به مادرم میگفتم قبول نمیکرداصلا به حرفام اهمیت نمیداد معلم ومدیر خیلی شاکی بودن من با اینکه کلاس پنجم بودم ولی جثه ی خیلی ریز داشتم مثل کلاس دومی ها یا اولی ها به هرکسی میگفتم تعجب میکرد که کلاس پنجمم خلاصه که اون روز مدیر عصبانی شد ومنو با همسرش فرستاد عکاس که ازم عکس بگیره من مجبور شدم باهاشون برم وقتی برگشتم و قضیه رو به مادرم گفتم عمه ام شنید تا مدتها منو سرزنش وتیکه مینداخت که من دختر بی ابرویی هستم که با اون اقا رفتم عکاس با اینکه هنوز بچه بودم و هیچ چیز نمیفهمیدم 😔بعد از سالها رنج و زجر که تو اون خونه کشیدیم عموم به تکه زمین داشت که جفت خونه ی پدر بزرگم بود اونو به ما داد وگفت بسازین و جدا بشید چون عمه ام به طرز وحشتناک با مامادرم دعوا میکرد هنوز یادمه چطور مادرم رو از موهاش با تمام قدرت میکشید با اینکه مادرم بزرگتر از عمه ام بود انواع تحقیر توهین و فش های رکیک میزد ما هم شروع کردیم به ساختن اون خونه پدرم مرد بی همت بود نمیدونم اسمشو چی بذارم سادگی نمیدونم ما خیلی ازچیزا رو داشتیم ولی هیچ وقت بجا استفاده کردیم فقر فرهنگی میشه گفت با اینکه پدرم مرد تحصیل کرده بود مادرم دوست نداشت پولا کم بشه همش در حال جمع آوری بود از خودش واز بچه ها میگذشت بشدت پسر دوست بود خلاصه اون خونه ساخته شد سال دوم راهنمایی بود ۱۲ سال چقد خوشحال بودیم من ۱۲ ساله بودم برادرم بزرگه ۱۹ ساله یا ۲۰ سال بود وقتی رفتیم خونه جدید شما تصورت کن ۶ فرزند که بزرگشون ۱۹ باشه کوچیکترینشون ۹ توی اتاق ۱۲ متری با هم بودیم بعد از اون خونه اماده شد بار کردیم نیمی از بدبختی های ما تموم شده بود خونه بزرگی ساختیم ۳ اتاق هال پذیرایی با کمترین امکانات ولی باز عمه ام دست بردار نبود اخبار دقیقه به دقیقه از زندگی ما میخواست و از ما پرس وجو میکرد مدام جاسوسی میکرد وفالگوش بود که چ اتفاقاتی توی خونه رخ میده و مو به مو باید براش تعریف میکردیم از نوع نهار تا جزیترین چیز ما هم از ترس میگفتیم باز هم کلفتی ما تموم نمیشد جارو و تمیز کردن خونه با ما بود الان توی ذهنتون میگید خب نرید خونشون کار نکنید اون به ما شکلات یا پول کمی میداد چون میدونست مادرم به ما نمیده مثلا پول یه لواشک وچندتا شکلات میداد ما خوشحال تمام روز رو براش کار میکردیم

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز