پارت ۱
داستان زندگیم رو قبلا گفته بودم بصورت خلاصه اما الان تصمیم دارم که کاملا با جزئیاتش بگم تا جایی که یادم میاد
اسمم سارا (مستعار ) ما خونواده ی ۸ نفره هستیم ۳ تا برادر و ۳تا خواهر پدر ومادرم وقتی چشم به دنیا باز کردم جز فقر و تنگدستی وخساست خونواده یادم نمیاد پدرم کار میکرد ولی مادرم بشدت خسیس ما ۸ نفر بودیم که توی اتاق ۱۲ متری زندگی میکردیم اتاق که یه کمد سه دره و یه تی وی داشت حتی یادم میاد این کارتون تی وی رو هم گذاشته بودیم پشت در اتاق تا به عنوان جا لباس از اون استفاده کنیم همه لباسا رو توی اون میگذاشتیم قبلا خونه پدر بزرگم زندگی میکردیم خونه ی بزرگ که سه تا اتاق داشت توی یکی از اتاق ها عموم با زنش بچه ها بودن یکی هم عمه مجردم پدربزرگ ومادر بزرگ ویکی ما عموم کوچک تر از پدرم بود ولی زود خونه خرید و رفت جدا نشست ماموندیم وکلی بدبختی تو اون خونه اینم بگم که پدرم پول داشت ولی جرات خونه خریدن نداشت مادرم هم از این وضع انگار راضی بود توی اون خونه درخت انجیر و توت وانگور بود که هیچ وقت اجازه نداشتیم به اون دست بزنیم چون عمه ام خودش رو صاحب خونه میدونست ومتاسفانه با ما مثل برده رفتار میکرد ولی با خونه ی عموم و بچه های عموم خیلی مهربون بود اونا وقتی میومدن وسر میزدن خونه بابا بزرگ اونا رو میبوسید و قربون صدقشون میرفت ماهم چند بار بواسطه اونا که حق واختیار همچیز رو داشتن توت وانجیر و چیزایی که توی باغ بود میخوردیم
من وخواهرم سمیه ۲ سال تفاوت سنی داشتیم کل بچگی رو با اون گذروندم کلی خاطره ی خوب وبد با هم داریم
پارت ۲
من ۲ تا عمه ی دیگه هم داشتم که ازدواج کرده بودن یکی که سالها بود بچه دار نمیشد تا الان اون عمه ام هم وضع خوبی داشتن که گهگاهی سر میزدن وقتی خبر اومدنشون میرسید عمه ی مجردم کلی تدارک میدید واسه اومدنش من وسمیه اتاق رو جارو میزدیم بعد با کهنه نم دار کل فرش رو مسابیدیم😔حیاط و حتی باغچه ها رو تمیز میکردیم وخونه کلی برق میزد اون فقط غذا میپخت ما هم مواد غذایی رو از مغازه براش میخریدیم خیلی وقتا گیر میداد که این رب یا این وسیله خوب نیست برید پس بدید وماناچار هم به صاحب مغازه پس میدادیم عمه ام که میرسید ما رو جلوش تحقیر و تخریب میکرد که دخترای برادرم تربیت ندارن و خیلی فضول هستن وقتی غذا رو میپخت خونه عموم رو هم دعوت میکرد و ما از لای در وکنار سفره منشستیم که بلکه یه لقمه غذا به ما بدن اونا هم ته مونده ی غذاشون رو میدادن و ما با خوشحالی میخوردیم ندار نبودیم ولی مادرم حامیمون نبود هیچ وقت پشت ما نبود ....
تفریح ما توی بچگی اب بازی بود نزدیک خونمون یه رود خونه بود که ظهر با هوای گرم میرفتیم و توی اون میپریدیم خونه عموم دوتا پسر ویه دختر داشتن دخترشون مریم همسن وسال من بود هرروز ظهر میومدن وباهم بازی میکردیم ظهرا میرفتیم طرف رود خونه ما شنا بلد نبودیم فقط داداشم وپسر عموها ... لب رود خونه با هم شنا میکردیم اون روز مصطفی ومرتضی پسر عموهام قبول نکردن که مریم با ما شنا کنه هرچی دعواش میکردن ولی اون اصلا گوش نمیدادبه حرفاشون اون موقع ما ۶ ساله بودیم مریم قرار بود سال دیگه بره مدرسه اومد با ماشنا کنه لب رودخونه ریشه درخت بود ما همون ریشه ی دخترا رو گرفتیم وتوی اب بازی میکردیم ودست وپا میزدیم