امروز عصرکار بودم از اول شیفت که تحویل گرفتیم بخش شلوغ بود چند تا بستری جدید که واقعا تو عصر کاری سخته اینا به کنار یه همراه مریض بود مادر بچه بود واقعا خودشو زده بود به بی دست و پایی. من خودم مادرم درک می کنم بچه مریض سخته ولی باور کنید سر یه تب بچه که زیاد هم نبود اومد گفت بچه تب داره گفتم چنده گفت نمی دونن داغه گفتم بیا این تب سنج ببر بذار زیر بغلش سه دقیقه بعد بیار منم داشتم میرفتم طرفش دارو ها رو بدم یعنی بیکار نبودم با غر غر کردن که تب داره مگه چقدر مهمه چقدر باشه و اینا رفت هیچی نگفتم اومد گفت ۳۸ گفتم بیا عزیزم این شربت و بده بهش بر اساس وزن و دستور دکتر باورتون میشه داد میزد که شربت اثر ندارن باید آمپول بزنی و چرا این همه مونده دارو ندادید فقط شربت میدید انگار من دکترم !!! با آرامش گفتم عزیزم دکترت این و صلاح دونسته و نگران نباش اگه تب ش بالا رفت من تماس می گیرم با دکتر و آمپول می زنیم با آرامش گفتم با غر زدن رفت دمپایی شم می کشید زمین از حرص بعد رفتم سراغ ش دارو شو بزنم دیدم رگ ش خراب شده چند روز بود زده بودن گفتم بیار عوض کنیم تو اتاق کار (برای بچه ها تو تخت اقدام تهاجمی مثل رگ زدن انجام نمیدن) داد میزد بچه رو سوراخ سوراخ می کنید بلد نیستید و اینا یه مشت بچه اید مگه بچه من موش آزمایشگاهی ه