امروز تعطیل بود قرار شد اول ظرفا رو بشورم بعدم یه سرو سامونی به خونه بدم و شوهرم هم مواظب بچه باشه. خونه همیشه پر از اسباب بازی و تقریبا شلوغ پلوغه. معمولا آخر شب جمع میکنم ولی امروز با شوهرم قرار گذاشتیم صبح جمع و جور کنم. شوهرم با بچه رفتن پایین پیش پدرمادرش. ظرفا تموم شد دیدم مادر شوهرم با بچه اومد بالا. شوهرمم پشت سرش. اون منو ندید ولی من دیدم یه نگاهی به خونه کرد و به شوهرم یه چیزی گفت و رفتن پایین. نمیدونم چی بهش گفت شوهرم اومد با لج شروع کرد به جمع کردن و بد و بیراه گفتن. به جای جمع کردن بدتر پرت میکرد اسباب بازیا رو و بد و بیراه میگف. دعوا که بالا گرفت دیدم خانم اومد بالا و با خنده گفت وا چه حرفا شیطونو لعنت کنید و با خنده رفت. دعوا مون خیلی طولانی شد هرچی گفتم خب جمع میکنم شوهرم گف تو زن زندگی نیستی و بهم ریخته ای و.... کلی بد گفت. دیگه انقد گریه کردم چشمم باز نمیشه. واقعا اگه پسر دارید با زندگیش این کارو نکنید. دلم خیلی پره. خدا خودش چاره کنه.