قبل از انتقال جنین ام حالم با ادم ها خوب نبود،دیگه اون رفاقت وصمیمت قبل حس نمی کنم،یه جوریه به آنی می بینم طرف ادممی شوره پهن می کنه می اندازه روی بند
از این رقابت سر سختانه بین افراد برای بیشتر داشتن ودیده شدن
همش تو ذهنم می گم عمر ما کوتاه باید خوشحال بلشبم مهربون باشیم اما نمیشه
مامانم صبح اومد بود اینجا دوست کهنسالی داره که من خیلی دوستش دارم ومدتی بی خبر بودیم ازش گفت مامان خانم فلانی دیدم دوساعت از دست بچه هاش گریه کرده کفتم چرا حیف نیست بچه هاش همشون خونه زندگی بچه شغل ماشین خوب اخه چشونه گفت نمی دونم مامان ولی دوستم حالش اصلا خوب نبود